دختر شبهای کویر
من تو را دوست دارم تا وقتی که آسمان عشقت از ستاره های تنهائی خالی شود با تو از دنیائی خواهم گفت که ترانه هایش همه عشق صبح بی خبر از همه ی دنیا با نسیم سرکش زندگی تا کجاها خواهیم رفت ظهر در بستر عشق خورشید را لمس خواهیم کرد شب با نور ماه به خانه می آئیم بالای ایوان می نشینیم و وقتی ستاره ها چشمک می زنند به آواز سکوت در شب گوش خواهیم داد و وقتی خواب به سراغ بیداری می رود من دوباره احساست خواهم کرد به تمامی آنگونه که هستی بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پردرد گل ياس نداشت بايد اينطور نوشت: هر گلي مي خواهي باش چه شقايق چه گل ياس سپيد زندگي اجباري است%
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
جناب حافظ سرودند :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
سالیان سال بعد صائب سرودند :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
سالیان سال بعد شهریار سرودند :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را
و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت :
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می تواند باشد ز آن کشک و دو من قارا؟
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
17:32 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت
18:2 توسط ندا| |
شايد آنروز كه سهراب نوشت
نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت
14:20 توسط ندا| |
ترک شيرازي
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت
17:44 توسط ندا| |

