دختر شبهای کویر
منم گفتم نه تاگور. پریا گفت خوب گاندی کمکش کرد منم گفتم نه !!!!!!!!! کمک کرده بود من مثلا درس خونده بودم. ۲ . لیلا پرسید عبد الملکیان چی داشت ؟ پریا گفت چشمه و رود !!!!! شادی گفت نه مثل چشمه مثل رود!!!!! ( ریشه در ابر) سونی گفت شما میخواین امتحان بدین الان نه درستش ریشه در ابره!!!!!!! ۳ سوتی بعدی من زرین کوب رو نوشتم جوینی !!!!!!!!!!! ۴ پریان داشت میگفت میری الهی بمیری نه نمیری قافیه بهتره ۵ داشتیم اماده میشدیم واسه عکس عکاس گرامی چند عکس از ما تو دسشویی جلو اینه گرفت ۶ ابمیوه الوو ورا رو همه تا مدت ۴۵ دقیقه الو دعا میگفتیم هر دو گیاه دریایی ه ولی دومی مدلی علفه با دو لایه سلولی

جمعه هم با خانواده داييم رفته بوديم باغ سالار يهو پسر داييم که کنار من نشسته بود رو کرد به منو بلند گفت ندا اون نوشابه ي ابيو بده من !!!!!!!!!! اينو سوتيا از يه المپيادي هاشمي نژادي بعيده


تو مسافرت رو کردم به خالم گفتم واسه مامان بزرگ سوغاتي چي ميخواين ببرين شوهر خالم خيلي جدي گفت خوب معلومه کراوات منم يهو گفتم کدومشو؟!!!!!!!! بعدشم بلافاصله گفتم جدي؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
تو مسافرت داشتم به دختر خالم ریاضی و پخش عباراتو یاد میدادم. سر امتحان کردنش یه پرانتز دادم دستش یعنی یه عبارت بود و دورش پرانتز کشیدم گفتم با این باید چی کار کرد سری گفت نابغه معلومه پخشی!!!!!!!! من نابغم یا تو ؟

سر دیکتش به جای نقطه سر خط گفتم نقطه خط اول!!!!!!! طفلی منتظر بود بگم با خط اول چی کار کنه!!!![]()
![]()
پسر عموی مامانم تو باغ داشته 45 دقیقه دنبال یه اقایی از صاحب های باغ میگشته (این باغه 4 تا صاحب داره که یکیش پسر عموی مامانمه وارثشه ) و داشته بهش فهش میداده که می فهمه منظور از این صاحب باغ خودشه!!!! به به![]()
![]()
دختر خالم واسش اب پرتقال ریختم دادم دستش شروع کرد به فوت کردنش!!!!! اینم روشیه
امدم سیم اینترنتو بکشم اول از کامپیوتر کشیدم بعد با خودم گفتم بزار از دو شاخم بکشم نکنه وصل بمونه !!!!!!!!!! دلم نیامد ننویسم![]()
![]()
رو کردم به داداشم میگم بده من اون فوتبالمو منظورم همون موبایل بود !!!!!!!!!!! عجب شباهتی![]()
![]()
۱ امروز تو مدرسه نشسته بودیم تا ناظم بیاد سوت بزنه بریم امتحان بدیم. درسا رو هم دوره میکردیم. لیلا شاعرا رو دوره میکرد و درس می پرسید گفت خوب نوبل ادبی رو کی گرفت؟ پریا سریع گفت : گاندی !!!!!!!!! همه سوتیو گرفتیم
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت
21:27 توسط ندا| |
چند وقت قبل داشتم با خالم حرف ميزدم و کل کل ميکردم. خالم گفت :بچه ها وقت خوابه فقط يادتون نره گردنبنداتونو از گوشتون در ارين!!!!!!!!!! البته ساعت 2 صبح اين سوتيا طبيعيه
نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت
18:8 توسط ندا| |


