تبليغاتX
nell
nell

دختر شبهای کویر

 
وقتی یک دختر حرفی نمیزند
میلیونها فکر در سرش می گذرد

وقتی یک دختربحث نمیکند
عمیقا مشغول فکر کردن است

وقتی یک دختربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه میکند
یعنی نمی داند تو تا چند وقت دیگر با او خواهی بود

وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید: خوبم
یعنی اصلا حال خوبی ندارد

وقتی یک دختر به تو خیره می شود
شگفت زده شده که به چه دلیل دروغ می گویی

وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو می گذارد
آرزو می کند برای همیشه مال او باشی

وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند
توجه تو را طلب می کند

وقتی یک دختر هر روز برای تو [اس ام اس ] می فرستد
یعنی میخواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی

وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم
یعنی واقعا دوستت دارد

وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تونمی تواند زندگی کند
یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی

وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده
هیچ کسی در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست

 

وقتی یک پسر حرفی نمی زند
حرفی برای گفتن ندارد

وقتی یک پسر بحث نمی کند
حال وحوصله بحث کردن ندارد

وقتی یک پسر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند
یعنی واقعا گیج شده است

وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تومی گوید: خوبم
یعنی واقعا حالش خوبه

وقتی یک پسر به تو خیره می شود
دو حالت داره یا شگفت زده است یا عصبانی

وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند
او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند

وقتی یک پسر هرروز برای تو [اس ا م اس ] می فرستد
بدون که برای همه "فوروارد" کرده

وقتی یک پسر به تو میگوید دوستت دارم
دفعه اولش نیست (آخرش هم نخواهد بود)

وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند
تصمیم شو گرفته که تورو اقلا واسه یه هفته داشته باشه

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 18:47 توسط ندا| |
برگشتم اما تا شروع کنم به نوشتن خیلی مونده

فعلا

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:7 توسط ندا| |
برگشتم اما تا شروع کنم به نوشتن خیلی مونده

فعلا

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 12:7 توسط ندا| |
میخوام تنها باشم یک ثانیه تنها جایی که برای خودمه اینجاست

دیگه نمیخوام کسی بیاد تو بغلم گریه کنه

نمیخوام دستای تک تک بچه ها از دختر عمه ها و پسر عمو هام دستامو بگیرن و باهام گریه کنیم

نمیخوام دختر عمه هامو بغل کنم و بگم راحت شدن تو ناراحتشون نکن

نمیخوام دیگه گریه پدر که همیشه مثل یه دیوار برام بوده رو ببینم

اما تا بر نگردم نمیشه





*

1) من با کسی لج نکردم

2) خوب چی بگم شاهزاده کوچولو...؟؟؟

3) یا ملوان

4) برمیگردم, فردا میبینمت

5) اون پسر عمومه و تو ... وای هنوزم نمیدونم

                                             اما بدون احمقانه فک میکنی

6) تو بیرجند جنازه رو میارن تو مسجد و زن ها حق سر خاک رفتن ندارن!!!

           حاظر بودم 10 بار برم سر خاک اما جنازه رو نبینم


نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:39 توسط ندا| |
پدربزرگم فوت کردن وابسته نبودم اما پدر بزرگ بود

فعلا

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 9:30 توسط ندا| |
اه

دستام یخ کرد و عین احمقا دارم میلرزم. نمیدونم بندازمش گردن خیس بودن موهام یا یه احساس دیگه.

نمیدونم . . . نمیدونم . . . نمیدونم . . .

بسه دیگه

دیونه شدم

چی بگم خوب

ندایی که همیشه با ادمای جدید درست بود اینجا کم امد...

خل شدم به دل نگیر

همینه دیگه




1)در کف نمره های زبانیم

2)دلم کورت اسکواش میخواد

3) من اسکواش میخواااااممم

4) مامان میگه ورزش دیونه هاست

                                   _اصلانم. من واسه اسکواش می میرم

5) دلم تمرینای تیم رو میخواد

                                   _ نه نه اگه برم تمرین تیم نمیتونم بیام کنار تو و مامان شروین بشینم




نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:32 توسط ندا| |
روز ه عجیبی بود دیروز چی بگم دیگه

نمیخوام بنویسمش میخوام فقط مال خودم و خودت باشه خاطره اش.

مرسی از بابت همه چی

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:20 توسط ندا| |

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری 

دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری 

شونه ی کی مرحم حق حقت میشه دوباره 

از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره 

برگ ریزون های پاییز کی چشم به راهت نشسته

از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته

کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا

تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا 

کی از سرود بارون قصه برات میسازه

از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه 

کی از ستاره بارون چشماشو هم میزاره 

نکنه ستاره ای باد و یاد تو رو نیاره

نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 9:40 توسط ندا| |

معلم پای تخته داد ميزد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويهای جبری را نشان می‌داد
با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
 غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
 معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟
يا چه‌کس  ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟
يک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست......
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 9:38 توسط ندا| |

 

اگر كسي را دوست داري، به او بگو...

زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند.

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 19:33 توسط ندا| |

رفت... باورش خیلی سخته ولی چاره ای نیست. بالاخره همه یه روز باید بریم. حتی اگه جوون هم باشی ممکنه... ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم. راستش این روزا اصلاً حوصله نوشتن و آپ کردن ندارم.

جایی دیدم یه نفر یه سوال پرسیده بود و از خواننده ها خواسته بود جواب بدن. سوال این بود:

دوست دارین روی سنگ قبرتون چی بنویسن؟

سنگ قبر

هر کسی جوابی داده بود. یکی شعر نوشته بود، یکی یه قطعه کوتاه ادبی و ... با این که اکثراً غم انگیز بودند ولی به نظر من تاثیرگذاری زیادی نداشتند. فقط و فقط یه جمله بود که من رو به فکر واداشت. خیلی روم تاثیر گذاشت. پاسخ این بود:

من هم یه روز همینجوری که تو داری به سنگ قبر من نگاه میکنی به سنگ قبر دیگران نگاه میکردم.

چشم های زمین

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 19:23 توسط ندا| |


از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی

و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید

هیچوقت

هیچ کس

تو رو به اندازه اون دوست نداشته باشه

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 19:16 توسط ندا| |

اسپانيايي ها ميگن :

عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است !

ايتاليايي ها ميگن:

عشق يعني ترس از دست دادن تو !

ايراني ها ميگن :

“عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود!!

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 18:19 توسط ندا| |

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟

روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند. 
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است. 
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 18:12 توسط ندا| |
اره من حسودم نمیخوام دوستام به جز من با کسی بگردن؛

میخوام فقط مال خودم باشن مال خود خودم

ولی کی جرات داره حرفشو بگه

اخلاقه عجیبی دارم اه

نه میگم نه میزارم باشن

فعلا حسودم میریزمش تو خودم

تو مال من نیستی. . . اما چرا؟؟؟

اهااااییی کی جواب منو میده؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 10:17 توسط ندا| |


چی بگم دفعه ی اول که توکوچه دیدمشگفت داداشی میای بازی کنیم؟ بعدازاینکه بازیمون تموم شدگفت :توبهترین داداش دنیاییوقتی بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشمام همش اونو میدید میخواستم ازته قلبم بگم: عاشقشم دوسش دارم اما گفت: توبهترین داداش دنیایی وقتی ازدواج کرد من ساقدوش بودم باز گفت: توبهترین داداش دنیایی وقتی مرد من زیر تابوتشوگرفتم مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه می گفت: توبهترین داداش دنیایی چند وقت بعددفتر خاطراتشو ورق میزدم دیدم نوشته بود: عاشقت بودم دوست داشتم اما میترسیدم بگم برای همین می گفتم توبهترین داداش دنیایی...

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 20:0 توسط ندا| |



You, do you remember me?
Like I remember you?
Do you spend your life
Going back in your mind to that time?
Because I, I walk the streets alone
I hate being on my own
And everyone can see that I refell
And I'm going through hell
Thinking about you with somebody else

[CHORUS]
Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes that someday you will see
That Somebody's Me [2x]

How, How could we go wrong
It was so good and now it's gone
And I pray at night that our paths soon will cross
And what we had isn't lost
Cause you're always right here in my thoughts

[Chorus]
Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes that someday you will see
That Somebody's Me [2x]

You'll always be in my life
Even if I'm not in your life
Because you're in my memory
You, will you remember me
And before you set me free
Oh listen please

[Chorus]
Somebody wants you
Somebody needs you
Somebody dreams about you every single night
Somebody can't breath without you, it's lonely
Somebody hopes that someday you will see
That Somebody's Me [5x]

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:22 توسط ندا| |


Little girl kisses her mom
Tells her I love you
holds on to her moms hand
when she tells her she loves her

Little girl doesn't have much
She walks with a smile
She's so full of life

But she cries in the night
Just to try to hold on
No one can hear her
She's all alone

This little girl closes her eyes
All that she wants
Is someone to love
Someone to love

Little girl
She's all grown up
Oh she's getting fevers
She's a big star

Oh little girl

Fights with her mom
Can't believe money
Changed who she loved

And she cries in the night
Just to try to hold on
But no one can hear her
She's all alone

This little girl closes her eyes
All that she wants
Is someone to love
Someone to love
She cries in the night
Just to try to hold on
No one can hear her
She's all alone

This little girl closes her eyes
All that she wants
Is someone to love (someone)
Someone to love (someone)
To love (someone)
Someone [fade out]

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 10:20 توسط ندا| |

روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد

 اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم

تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم ،

 نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه

 پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم ،

 افتاده باشم و جان داده باشم

 

 دکتر شریعتی

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 9:39 توسط ندا| |

من نمیدانم

و همین درد مرا سخت می­آزارد

که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر در تکاپوهایش

چیزی از معجزا آن سوتر ره نبرده است 

  به اعجاز محبت!

چه دلیلی دارد؟     چه دلیلی دارد؟

که هنوز مهربانی را نشناخته است؟

 و نمی­داند در یک لبخند چه شگفتی­هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا خوب بودن- به خدا سهل­ترین کار است

ونمی­دانم که چرا انسان، تا این حد با خوبی بیگانه است؟

و همین درد مرا سخت آزرده است.

 

 

                                                        دکتر شریعتی

 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 9:39 توسط ندا| |

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند.  

قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین

قلبی است که تاکنون دیده‌اند. 

 مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.

ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.  

مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. 

 قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی

پر نکرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد.  

در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره

شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط

مشتی رخم و بریدگی و خراش است .

پیر مرد گفت: درست است.  

قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است

که من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام.  

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این

دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو

انسان هستند.  

بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین

شیارهای عمیق هستند.  

گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. 

 امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش

بوده‌ام پرکنند، پس

حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب

جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از

قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ

کرده بود... 

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 9:37 توسط ندا| |

When you need

A shoulder to cry

Or

A friend to rely

I’II be there


نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 9:28 توسط ندا| |
یکمم خودمون بنویسیم

خوب یه مسافرت 2 3 روزه

اول اینکه این مسافرت تقریبا مدل تخت من و داداشم رود سفارش دادیم. میگم تقریبا چون رنگش هنوز معلوم نیست؛ با هم توافق سبز و داریم اما نجار فقط سبز داره. باید خودمون بریم دنبالش !!!!

مامان یهو گفت مانتو میخوام. خاله هم گفت بیا بریم. مانتو رو خرید اما من دیگه از هرچی نایک و نارنجی بدم میاد. یه زن کولی با دوستش امد تو مانتو فروشی با کفش مشکی نایک و علامت نایک نارنجی

تو این سفر فهمیدم دوستام چقدر برام اهمیت دارن!!! نه که نمیدونستم.

اولین و اخرین باری بود از یه پسر خواستم نره!

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 9:52 توسط ندا| |

 ولی افسوس او هرگز نمیداند
 نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من
 که او را دوست میدارم
 ولی افسوس او هرگزنگاهم را نمی خواند
 به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
 ولی افسوس او برگ گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
 به مهتاب گفتم ای مهتاب سرراهت
به کوی او سلام من رسان و بگو که او را دوست میدارم
 ولی افسوس یکی ابر سیه آمد
 زده روی ماه تابان را بپوشانید
 صبا را دیدم و گفتم
 ,صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که او را دوست میدارم
ولی افسوس زابر تیره برمیجست و قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هرجا
 دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس اوهرگز نمیداند ؟!!!!!

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:11 توسط ندا| |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :اما من درخت نيستم تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است .

انسان ديگر نخنديد انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد

چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور يک اوج دوست داشتني پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است

اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود پرنده اين را گفت و پر زد

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريس

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:3 توسط ندا| |

گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است

چه تصور ابلهانه ای باورم نمی شد روزی با دست تو بشکنم

می گفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است

باورم نمیشد  .................. اما حالا دیگر برایم باور شد..

که بهترین ادم ها می توانند بدترین باشند

و تو که روزی بهترین بودی ناگهان بد ترین شدی

چه چیز را می خواهی به رخم بکشی

سادگیم را!!!............

اما بدان....... سادگیم را ساده نگیر

باورت کردم به خیال خامم که باورم کردی

با تو دنیایی نقره ای ساختم

با تو نفس کشیدم

چه راحت شکستی و رفتی

چه بی خیال اتش زدی این دل بی درمان را!!

چه دیر شناختمت  افسوس می خورم چه ساده بودم

تو زلالیم را ندیدی به بازیم گرفتی

حداقل برای بار اخر منو به بدترین شکل بازی دادی

و احساسم را به بازی گرفتی

تو دروغ گفتی دروغی بزرگ که من را دوست داشتی

                           هرگز نمی بخشمت .......!!

                     


آسون نیست فراموش کردن تو هم فراموش کن
نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 9:1 توسط ندا| |

موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم


موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم


موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم


موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم


حالا که عاشقت شدم میترسم از دستت بدم.......


حالا که فراموشت کردم دیگه نمیخوام به یاد بیارم ....


من یه دخترم نه یه بازیچه و عروسک


نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 8:58 توسط ندا| |


این یک کار زنونه است.
یعنی:این کار سخت و کثیف وبی جیره و مواجب است.
با من ازدواج می کنی.
یعنی:رخت چرکهام تلنبار شده و کسی نیست دکمه های پیرهنم رو بدوزه.
تو که می دونی چه حافظه بدی دارم.
یعنی:من شعری رو که کلاس سوم ابتدایی خوندم از حفظم و نمره ماشینم رو که سالها پیش فروختم از برم و.....اما تاریخ تولد تو رو یادم رفته.
من برای این کار دلیل دارم!
یعنی:بذار فکر کنم ببینم چه دلیلی می تونم برای این کارم پیدا کنم.
منظورت چیه.تو که لباس داری؟؟؟
یعنی:یادت رفته چهار سال پیش برای خودت لباس خریدی.
دلم برات تنگ شده.
یعنی:نمی تونم جورابامو پیدا کنم بچه ها گرسنه هستند و .......
ما توی کارهای خونه با هم مشارکت می کنیم.
یعنی:من ریخت و پاش میکنم اون جمع و جور می کنه.
می خوای توی درست کردن شام کمکت کنم.
یعنی:پس چی شد شام چرا رو میز اماده نیست.
زنم منو درک نم کنه.
یعنی :همه قصه ها و خاطره های منو شنیده دیگه خسته شده.
ماجراش طولانیه سر فرصت برات تعریف می کنم!!!!
یعنی:اصلا خودم هم نفهمیدم چی شد.
کمی استراحت کن خسته شدی!!
یعنی:بابا این جارو برقی رو خاموش کن می خوام فوتبال نگاه کنم.
چه جالب!!!!
یعنی:اخ که چقدر حرف می زنی.
عزیزم مادیات در عشق ما هیچ نقشی نداره!!!
یعنی:باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش کردم و کادو نخریدم

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 9:27 توسط ندا| |