دختر شبهای کویر
کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبهای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن
بالا نشسته پاها را آویزان کرده،
و شنیدم که میگوید:
آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی
که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را میکنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور
که به دنبال تپانچه دست به جیبم میبردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل
فوارهای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجلهای از خودش نشان دهد باصدای
خفیف فلزی لای سنگها خزید.
حس میکردم اتفاق فوقالعادهای دارد میافتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچهی کوچولو. با وجود این
به نظرم میآمد که او دارد به گردابی فرو میرود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست...
نگاه متینش به دوردستهای دور راه کشیده بود.
دوباره از احساسِ واقعهای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غشغش خندهی او را
نخواهم شنید برایم سخت تحملناپذیر بود. خندهی او برای من به چشمهای در دلِ کویر میمانست.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمیتوانستم سر پا بند بشوم.
کنار قوزکِ پایش جرقهی زردی جست و... فقط همین! یک دم بیحرکت ماند. فریادی نزد. مثل
درختی که بیفتد آرامآرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.
کلا گیج شدم جواب کیو باید بدم اگه بتونم یه متنی رو که میخوام بنویسم میزارمش و میرم. هر کسی دوست داره تو اوج خداحافظی کنه یه اتاقی باشه گرمه گرم. . . . روشنه روشن. . . . تو باشی ، منم باشم. . . . کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید. . . . تو منو بغلم کنی که نترسم . . . که سردم نشه. . . . که نلرزم. . . . تو تکیه کردی به دیوار. . . . منم بهت تکیه کردم. . . . تو دستاتو دورم حلقه کردی. بهت میگم چشماتو می بندی؟ میگی آره! بعد چشماتو می بندی. . . . بهت میگم برام قصه میگی تو گوشم؟ . . . . میگی آره! بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن. یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن. . . . می دونی؟ می خوام رگ بزنم. . . . رگ خودمو. . . . مچ دست چپمو. . . . یه حرکت سریع . . . یه ضربه ی عمیق بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم. . . . تو چشماتو بستی. نمی دونی من تیغو از جیبم در میارم. . . . نمی بینی که سریع می برم. . . . نمی بینی که خون فواره می زنه رو سنگای سفید. . . . نمی بینی که دستم می سوزه و من لبم رو گاز می گیرم که نگم آخ! که چشاتو باز نکنی و منو نبینی. تو داری قصه میگی. دستمو می زارم رو زانوم. . . . خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم و از زانوم روی سنگا قشنگه مسیر حرکتش. . . قشنگه رنگ قرمزش حیف که چشمات بسته اس و نمی تونی ببینی. . . تو بغلم کردی. . . می بینی که سرد شدم. . . محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم. . . . می بینی نامنظم نفس می کشم. . . . تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی بیشتر سرد میشم. . . . می بنی دیگه نفس نمی کشم. . . . چشماتو باز می کنی می بینی من مردم. . . . می دونی؟ من می ترسیدم که خودمو بکشم! از سرد شدن. . . . از تنهایی مردن. . . . وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم. . . . مردن خوب بود ، آروم آروم . . . گریه نکن دیگه! . . . من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می گیره ها!. . . . بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی. . . . گریه نکن دیگه خب؟ . . . دلم می شکنه . . . . دل روح نازکه. . . نشکنش خب؟ سید خندان فرمانیه فرحزاد شهرک غربدلیل اینکه این محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع های مسکونی این منطقه با طراحی و معماری مهندسان آمریکایی آجودانیه اقدسیه جماران پل رومیپل رومی در
واقع پل کوچکی بوده که دو سفارت روسیه و ترکیه را به هم متصل می کرده است.
عده ای هم معتقدند که نام پل از مولانا جلالالدین رومی گرفته شده است. جوادیه در جنوب تهرانبسیاری از زمین های جوادیه متعلق به آقای فرد دانش بوده است که اهالی محل به او جواد آقا بزرگ لقب داده بودند. داودیه بین میرداماد و ظفر درکه دزاشیب در نزدیکی تجریش زرگندهاحتمالا دلیل نامگذاری این محل کشف سکه ها و اشیاء قیمتی در این محل بوده است. قلهککلمه قلهک از دو کلمه “قله” و “ک” تشکیل شده است که قله معرب کلمه کله، مخفف کلات به معنای قلعه است. کامرانیه محمودیه بین پارک وی و تجریش یا ولیعصر تا ولنجک نیاوران ونک یوسف آباد پل چوبی شمیران گیشانام گیشا که در ابتدا کیشا بوده است برگرفته از نام دو بنیانگذار این منطقه (کینژاد و شاپوری) می باشد. منیریه در جنوب ولیعصر چه روزایی داشتم با این وبلاگ خدا میدونه اگه به حرف خودم بود هرگز نمی بستمش خیلی درگیرم
![]()

-پس یادت نمیآید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری بهاش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را
شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت میتوانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع میشود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد میآیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمیدیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمیدهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. میخواهم بیایم پایین!
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا
بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف میزنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقههایش آب زدم و جرعهای بهاش نوشاندم.
اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور
گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرندهای میزند که تیر خوردهاست و دارد میمیرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوشحالم. حالا میتوانی برگردی خانهات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لبواکردهبودم بش خبر بدهم که علیرغم همهی نومیدیها تو کارم موفق شدهام!
به سوآلهای من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر میگردم خانهام...
و بعد غمزده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سختتر است...
گفت: بَرِّهات را دارم. جعبههه را هم واسه برههه دارم. پوزهبنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کمکمَک تنش دوباره دارد گرم میشود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیشتری چشم بهراهم است.
-کوچولوئَکِ من، دلم میخواهد باز هم غشغشِ خندهات را بشنوم.
اما بهام گفت: -امشب درست میشود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطهای میرسد که پارسال
به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیهی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیشتر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمیشود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همینطور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستارهی دیگر است، شب
تماشای آسمان چه لطفی پیدا میکند: همهی ستارهها غرق گل میشوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همینطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی
میمانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شببهشب ستارهها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما
چه بهتر! آن هم برای تو میشود یکی از ستارهها؛ و آن وقت تو دوست داری همهی ستارهها را تماشا
کنی... همهشان میشوند دوستهای تو... راستی میخواهم هدیهای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خندهام!
-هدیهی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی میخواهی بگویی؟
-همهی مردم ستاره دارند اما همهی ستارهها یکجور نیست: واسه آنهایی که به سفر میروند حکم راهنما
را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزناند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک
معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستارهها همهشان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط
تو یکی ستارههایی خواهی داشت که تنابندهای مِثلش را ندارد.
-چی میخواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستارههام؟ نه این که من تو یکی از آنها میخندم؟... خب، پس هر شب که به
آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد بود که همهی ستارهها میخندند. پس تو ستارههایی خواهی داشت
که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلا پیدا میکند دیگر) از آشنایی با من
خوشحال میشوی. دوست همیشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد با من بخندی و پارهای وقتهام واسه تفریح
پنجرهی اتاقت را وا میکنی... دوستانت از اینکه میبینند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی
تعجب میکنند آن وقت تو بهشان میگویی: «آره، ستارهها همیشه مرا خنده میاندازند!» و آنوقت آنها
یقینشان میشود که تو پاک عقلت را از دست دادهای. جان! میبینی چه کَلَکی بهات زدهام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن میماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمیگذارم.

-ظاهر آدمی را پیدا میکنم که دارد درد میکشد... یک خرده هم مثل آدمی میشوم که دارد جان
میکند. رو هم رفته این جوریها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بیخود؟
-تنهات نمیگذارم.
اندوهزده بود.
-این را بیشتر از بابت ماره میگویم که، نکند یکهو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه
خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمیگذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.
وقتی خودم را بهاش رساندم با قیافهی مصمم و قدمهای محکم پیش میرفت. همین قدر گفت: -اِ! اینجایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بیقرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج میبری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک
مرده را پیدا میکنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک میکنی. راه خیلی دور است. نمیتوانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنهای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دلسرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه میشود، نه؟ من هم به ستارهها نگاه میکنم. همشان به صورت چاههایی در میآیند با
قرقرههای زنگ زده. همهی ستارهها بم آب میدهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه میشود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه میکرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که میترسید.

میدانی؟... گلم را میگویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و
بیشیلهپیله. برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
گفت: -همین... همهاش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.

![]()
![]()

آیا میدانستید که انسانهای راست دست به طور میانگین 9 سال بیش از چپ دستها عمر میکنند ؟
آیا میدانستید که هیچ کلمه ای در زبان انگلیسی با کلمه month هم قافیه نمیشود ؟
آیا میدانستید که مورچه ها بعد از مرگ در اثر سم پاشی به پهلوی راست میافتند ؟
آیا میدانستید که هر انسانی در طول زندگیاش به طور میانگین 8 عنکبوت را در حال خواب میخورد ؟
آیا میدانستید که گربه ماهی بیش از 27000 عضو چشایی دارد ؟
آیا میدانستید که کشتی ملکه الیزابت دوم بابت هر گالون سوختی که میسوزاند فقط 1.5 متر حرکت میکند ؟
آیا میدانستید که بطور متوسط، مردم آنقدر از عنكبوتها میترسند كه نمیتوانند آنها را بكشند ؟
آیا میدانستید که فندك قبل از كبریت اختراع شد ؟
آیا میدانستید که با هوش ترین زن دنیا ۵ فوق لیسانس دارد و ضریب هوشی او ۲۰۰ است ؟
آیا میدانستید که فرشته ها با سرعت نور حرکت میکنند و زمان بر آنها کند میشود ؟
آیا میدانستید که انسان در سال ۳۰۰۰ قد متوسط ۲ متر و ۱۲۰ سال عمر و پوست قهوه ای خواهد داشت ؟
آیا میدانستید که ضریب هوشی انسان های معمولی بین ۸۵ تا ۱۰۵ است ؟
آیا میدانستید که هر تار موی انسان میتواند تا وزن ۱۰۰ گرم رشد کند ؟
آیا میدانستید که بلندترین موی سر دنیا ۶ متر است ؟
آیا میدانستید که سریعترین عنکبوت دنیا دارای سرعت ۱۶ km در ساعت است که در افریقاست ؟
آیا میدانستید که یک انسان نهایتا میتواند با سرعت ۳۵ km در ساعت بدود ؟
آیا میدانستید که نوعی عنکبوت میتواند ۳۰۰ برابر وزنش را بلند کند ؟
آیا میدانستید که 80 درصد موجودات دنیا را حشرات تشکیل دادهاند ؟
آیا میدانستید که روباه همه چیز را خاکستری میبیند ؟
آیا میدانستید که گربه قادر به تشخیص مزهی شیرینی نیست ؟
آیا میدانستید که تعداد حشرات موجود در ۲/۵کیلومتر (دو و نیم) مربع زمین کشاورزی، از انسانهای موجود در تمام دنیا بیشتر است ؟
آیا میدانستید که یک گرم سم مار کبری می تواند ۱۵۰ نفر را بکشد ؟
آیا میدانستید که حس چشایی نوعی پروانهی بزرگ ۱۲ هزار برابر دقیقتر از انسان است ؟
آیا میدانستید که تنها حیوانی که نمیتواند شنا کند، شتر است ؟
آیا میدانستید که لاما که نوعی شتر کوچک بی کوهان است بهنگام عصبانیت بر صورت طرف مقابل، تف میاندازد ؟
آیا میدانستید که نوعی کوسه، هر دو هفته یک بار صاحب یک سری دندان جدید می شود. آنها هر ساله بیش از ۲۴ هزار دندان جدید درمیآورند ؟
آیا میدانستید که امروزه در جهان ۲۵۰ هزار نوع گیاه گلدار شناسایی شده است ؟
آیا میدانستید که وقتی به خورشید نگاه میکنید صحنه ۸ دقیقه قبل از آن را مشاهده میکنید ؟
آیا میدانستید که مساحت سوراخ اوزون ۲۴ میلیون کیلومتر مربع یا به اندازه آمریکای شمالی است ؟
آیا میدانستید که سالانه ۱.۳ میلیون متر مکعب چوب صرف چوبهای غذا خوری در چین میشود ؟
آیا میدانستید که در طوفان شن کویر بین ۶۰ تا ۲۰۰ میلیون تن شن جابجا میشود ؟
آیا میدانستید که دارچین بسیار کشنده است اگر به صورت وریدی به انسان تزریق شود ؟
آیا میدانستید که فقط یک نفر از یک میلیارد نفر بیش از 116 سال عمر میکند ؟
آیا میدانستید که روز تولد شما حداقل با 9 میلیون نفر دیگر یکی است ؟
آیا میدانستید که ماموتها که ۱۰ هزار سال پیش منقرض شدند تا ۶ سالگی شیر مادرشان را میخوردند ؟
10) "اگر معنای عشق را می فهمم، همه به خاطر توست." – هرمان هسه
سید خندان نام ایستگاه اتوبوسی در جاده قدیم شمیران بوده است.
سیدخندان پیرمردی دانا بوده که پیش گویی های او زبانزد مردم در سی یا چهل سال پیش بوده است.
دلیل نامگذاری این منطقه نیز احترام به این پیرمرد بوده است.
در گذشته
املاک زمین های این منطقه متعلق به کامران میرزا نایب السلطنه بوده و
بعد از مرگ وی به عبدالحسین میرزا فرمانفرما فروخته شده است.
این منطقه به دلیل آب و هوای فرح انگیزش به همین نام معروف شده است.
و به مانند مجتمع های مسکونی آمریکایی بوده و در گذشته نیز محل اسکان بسیاری از خارجیها بوده است.
آجودانیه در شرق نیاوران قرار دارد و تا اقدسیه ادامه پیدا می کند.
آجودانیه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزیر قورخانه ناصرالدین شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.
نام قبلی اقدسیه (تا قبل از ۱۲۹۰ قمری) حصار ملا بوده است.
ناصرالدین
شاه زمین های آنجا را به باغ تبدیل و برای یکی از همسران خود به نام امینه
اقدس (اقدس الدوله) کاخی ساخت و به همین دلیل این منطقه به اقدسیه معروف
شد.
زمین های جماران متعلق به سید محمد باقر جمارانی از روحانیان معروف در زمان ناصر الدین شاه بوده است.
برخی از اهالی معتقدند که در کوه های این محله از قدیم مار فراوان بوده و مارگیران برای گرفتن مار به این ده می آمدند
و دلیل نامگذاری این منطقه نیز همین بوده است و عده ای هم معتقدند که جمر و کمر به معنی سنگ بزرگ است
و چون از این مکان سنگ های بزرگ به دست می آمده است، آنجا را جمران، یعنی محل به دست آمدن جمر نامیده اند.
مسجد جامعی نیز توسط جواد آقا بزرگ در این منطقه بنا نهاده شده است که به نام مسجد فرد دانش هم معروف است.
میرزا آقاخان نوری صدر اعظم این اراضی را برای پسرش، میرزا داودخان، خرید و آن را توسعه داد.
این منطقه در ابتدا ارغوانیه نام داشت و بعدها به دلیل ذکر شده داودیه نام گرفت.
اگر چه هنوز دلیل
اصلی نامگذاری این محل مشخص نیست اما برخی آن را مرتبط به نوعی کفش برای
حرکت در برف که در این منطقه استفاده می شده و به زبان اصلی «درگ» نامیده
می شده است دانسته اند.
روایت شده است که قلعه بزرگی در این منطقه به نام « آشِب » وجود داشته است
و در گذشته نیز به این منطقه دزآشوب و دزج سفلی و در لهجه محلی ددرشو می گفتند.
در گذشته این منطقه ییلاق کارکنان روسیه بوده است.
عقیده اهالی بر این است که به دلیل اهمیت آبادی قلهک که سه راه گذرگاه های لشگرک، ونک و شمیران بوده است،
به آن( قله- هک) گفته شده است.
زمین های این منطقه ابتدا به میرزا سعیدخان، وزیر امور خارجه تعلق داشت،
و
سپس کامران میرزا پسربزرگ ناصرالدین شاه، با خرید زمین های حصاربوعلی،
جماران و نیاوران، اهالی منطقه را مجبور به ترک زمین ها کرد و سپس آن جا
را کامرانیه نامید.
در این منطقه باغی بوده است که متعلق به حاج میرزا آقاسی بوده است و چون نام او عباس بوده آنرا عباسیه می گفتند.
سپس علاءالدوله این باغ بزرگ را از دولت خرید و به نام پسرش، محمودخان احتشام السلطنه، محمودیه نامید.
نام قدیم این منطقه گردوی بوده است
و برخی معتقدند در زمان ناصرالدین شاه نام این ده به نیاوران تغییر کرده است
به این ترتیب که نیاوران مرکب از “نیا” (حد، عظمت و قدرت) ؛”ور” (صاحب) و “ان” علامت نسبت است
و در مجموع یعنی کاخ دارای عظمت.
نام ونک تشکیل شده است از دو حرف" ون" به نام درخت و حرف (ک) که به صورت صفت ظاهر می شود.
منطقه یوسف آباد را میرزا یوسف آشتیانی مستوفی الممالک
در شمال غربی دارالخلافه ناصری احداث کرد و به نام خود، یوسف آباد نامید.
قبل از این که شهر تهران به شکل امروزی خود درآید، دور شهر دروازه هایی بنا شده بود تا دفاع از شهر ممکن باشد.
یکی از این دروازه ها، دروازه شمیران بود با خندق هایی پر از آب در اطرافش که برای عبور از آن، از پلی چوبی استفاده می شد.
امروزه از این دروازه و آن خندق پر از آب اثری نیست، اما این محل همچنان به نام پل چوبی معروف است.
نظریات مختلفی درباره این نام شمیران وجود دارد.
یکی از مطرح ترین دلایل عنوان شده ترکیب دو کلمه سمی یا شمی به معنای سرد و « ران » به معنای جایگاه است
و در واقع شمیران به معنای جای سرد است. به همین ترتیب نیز تهران به معنای جای گرم است.
همچنین در نظریه دیگری به دلیل وجود قلعه نظامی در این منطقه به آن شمیران می گفتند
و همچنین برخی نیز معتقدند که یکی از نه ولایت ری را شمع ایران می گفتند که بعدها به شمیران تبدیل شده است.
منیریه
در زمان قاجار یکی از محله های اعیان نشین تهران بوده و گفته شده نام آن
از نام زن کامران میرزا، یکی از صاحب منصبان قاجر، به نام منیر گرفته شده
است.
به زبان ايتاليايي : Ti Amo
به زبان يوناني : S'ayapo philo Su
به زبان روسي : Ya vas liubli
به زبان پرتقالي : Amo - te
به زبان فارسي : Dooset Daram
به زبان آلماني : Ich liebe dich
به زبان اسپانيايي : Te quiero
به زبان سوئدي : jag älskar dig
به زبان هندي : Mai tujhe pyaar kartha ho
به زبان فرانسه : Je t'aime
به زبان ارمني : Jiroum em kez
به زبان انگليسي : I Love You
به زبان ترکي : Seni seviyo rum
به زبان دانمارکي : Jeg elsker dig
به زبان چيني : Mi tuzya var ruem karata
به زبان سوئيسي : Cha'ha di ga''rn
به زبان برزيلي : Eu te arno
به زبان هلندي : Ik hou van jou
به زبان عربي : Ohebbak
__________________
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت
17:23 توسط ندا| |
مثل ادم بزرگ ها از من
نپرسيد " چند سالم است ؟ چند تا برادر دارم ؟ وزنم چند كيلو است؟ پدرم
چقدر درآمد دارد؟" از من بپرسيد :" آهنگ صدايم چه طور است ؟ چه بازي هايي
را بيشتر دوست دارم ؟ پروانه جمع مي كنم يا نه؟
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت
10:32 توسط ندا| |
ای خدا قبلا نظرای وبلاگم مال دوستام بود. الان دیگه نمیدونم افرادی که نظر میدن کیان
نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت
10:24 توسط ندا| |
نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت
21:29 توسط ندا| |
آیا میدانستید که لئوناردو داوینچی مخترع قیچی بود، همچنین 10 سال طول كشید تا لبهای مونالیزا را نقاشی كند ؟
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت
9:45 توسط ندا| |
1) "ما نه برای یافتن فردی کامل، بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق میشویم." – سام کین
2) "من باور دارم که دو
انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نیست که چه کار می کنید، که هستید و
کجا زندگی می کنید؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هیچ مرز و مانعی
بین آنها وجود نخواهد داشت." – جولیا رابرتز
3) "دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم." – ناشناس
4) "زندگی به ما آموخته که عشق در نگاه خیره به یکدیگر نیست، بلکه در یک سو نگریستن است." – آنتونیو دو سنت اگزوپری
5) "در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد." –هانس نوون
6) "عشق یعنی وقتی دور هستید دلتنگ شوید اما از درون احساس گرما کنید چون در قلبتان به هم نزدیکید." –کی نودسن
7) "اگر هر بار که لبخند بر لبانم می نشانی، می توانستم به آسمان بروم و ستاره ای بچینم، آسمان شب دیگر مثل کف دست بود." – ناشناس
8) "بهترین و زیباترین چیزها در دنیا قابل دیدن و لمس کردن نیستند—باید آنها را با قلبتان احساس کنید." –هلن کلر
9) "این عشق نیست که دنیا را می چرخاند، عشق چیزی است که چرخش آنرا ارزشمند می کند." – فرانکلین پی جونز
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت
9:42 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت
9:32 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت
16:32 توسط ندا| |
شاید ببندمش
نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت
17:17 توسط ندا| |


