دختر شبهای کویر
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم
مهمتر از دانستن این نیست که تو فلان نقطهای که نمیدانیم، فلان برهای که نمیشماسیم گل سرخی را
چریده یا نچریده...
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشمهای خودتان
تفاوتش را ببینید...
سهراب اعرابی 19 ساله سال آخر دبیرستان و آماده برای امتحان
كنكور در اعتراضات دهمین دوره ریاست جمهوری در 30 خرداد روز شنبه بازداشت
و به مكان نامعلومی منتقل می شود . بعد از پیگیریهای پی در پی خانواده
بخصوص مادرش متوجه می شوند كه وی در زندان اوین است, مادر این جوان در روز
سه شنبه 16 تیر با گذاشتن كفالت در دادگاه انقلاب هر روز بعد از ظهر منتظر
آزادی فرزند ش بود, با وجود این كه این مادر می دانست كه فرزندش در زندان
اوین است ولی خیلی نگران بود و می گفت می ترسم بچه ام را بكشند. این مادر
عكسی از فرزندش تهیه كرده بود و به هر زندانی كه آزاد می شد عكس عزیزش را
نشان می داد و از آنها می پرسید كه آیا او را می شناسند و یا در زندان
دیده اند؟ او می گفت به هر كجا و هر كسی مراجعه می كنم جواب نمی دهند و
میگویند صبر كن آزاد میشود. این مادر كارش از صبح تا شب جلو زندان ماندن
شده بود تا اینكه یك دفعه از طرف قاضی مر تضوی خبر آمد كه سهراب اعرابی در
زندان درگذشته است, خانواده اش را خبر كنید تا جنازه فرزندشان را تحویل
بگیرند........ پیکر ندا صالحی محرمانه به خاک سپرده شد رژيم، پيكر ندا را به خانوادهاش به شرطى
تحويل داد كه آنها سريع و محرمانه او را در بهشت زهرا به خاك بسپارند.
خانواده ندا او را در بهشت زهرا به خاك سپرده و مراسم ختم وى که قرار بود
روز اول تير ساعت5 تا شش و نيم بعدازظهر در مسجد نيلوفر واقع در خيابان
بندرعباس در تهران برگزار شود به نقل از "آزاد تبریز" با تماسی از طرف
مسجد لغو شده است. "آزاد تبریز" گفت: "گفته می شود به تمامی مساجد تهران
دستور داده شده است که اجازه برگزاری مراسم ندا صالحی آقا سلطانی را
ندارند". گفتنی است که ندا صالحی ساعت 7:20 دقیقه سی خرداد 1388 در خیابان
کارگر، تقاطع خسروی و شهید صالحی توسط ماموران حکومتی به ضرب گلوله شهید
شد. وى به همراه استاد دانشگاهش در رشته فلسفه و چند تن از هم کلاسى هايش
در تظاهرات شرکت كرده بود. دو تن از ماموران لباس شخصى قلب ندا را با کلت
کمرى هدف قرار دادند و وى در دستان استادش بهشهادت رسید. مردم تهران روز
گذشته، نام خيابان ”امير آباد“ را به خيابان ”ندا“ تغيير داده و شعار
مىدادند. روز عاشورا و اينجا کربلاست - ما همه در خون و اسم ما «ندا» است. آیا به راستی باید یک انسان را بخاطر سیاست تا به این حد شکنجه کرد؟!!! سلام در نگاه اول همه همین فکر رو میکنیم ولی خب نترسین این عکس مربوط به بازدید اقای خاتمی از زندان اوین بوده و فرد شکنجه شونده ماکت یک انقلابی مورد شکنجه در دستگاه سواک را نشان میدهد الحمدالله ما در حال حاظر قاطلین بی رحم را هم اینگونه سلاخی نمیکنیم حتی در طرح امنیت اجتماعی ! ولی خوب است بدانید چگونه میتوان برای یک شخصیت سیاسی محبوب با یک عکس پاپوش درست کرد و برایش مشکل ساز شد هر
انسانی چه مرد وچه زن از خیانت در زندگی مشترك متنفره و افراد مختلف با
توجه به تربیت اجتماعی شان ,عكس العملهای متفاوتی رو نسبت به طرف خیانتكار
نشون میدن .به تصاویر نگاه كنید بقیه ماجرا دستگیرتون خواهد شد. عكس
العمل خانمی نسبت به خیانت شوهرش این بود كه یك آگهی با نام "سگ گمشده"چاپ
كرد و آنرا در بین دوستان و محله خود پخش نمود. قشمتی از مضمون آگهی این
است: "سگ گمشده" او(استیون)
آخرین بار در یك دوربین مخفی (كار گذاشته شده )مشغول خیانت به همسرش
وداشتن رابطه (جنسی)با بهترین دوست زنش دیده شده است. این خانم كه از خیانت همسرش عصبانی بود با رنگ بر روی ماشین او نوشت: امیدوارم (آن زن) ارزشش رو داشته باشه!! خانمی دیگر كه فوق العاده از خیانت همسرش (ویا دوست پسرش) عصبانی بود باپرداخت هزینه ای نسبتا زیاد, نوشته پارچه ای رو به دنباله یك هواپیمای اجاره ای بسته و آنرا بر بالای یك اجتماع بزرگ شهرشان در انگلیس با این مضمون به نمایش در آورد: بالای عكس دست راست : (( اسكات كلی , آلت مردانه اش خیلی كوچك است!!)) خانم دیگری پس از آگاهی از خیانت شوهرش, اول اساس و لباسهای او را از خانه بیرون انداخت و بعد هم با رنگ اسپری روی گاری حامل اثاثیه نوشت: شوهر خیانت كار! این خانم كه از خیانت همسرش عصبانی بود با رنگ بر روی ماشین او نوشته است: حرامزاده امیدوارم (آن.....) ارزشش رو داشته باشه!! خانمی هم با رنگ بجان ماشین شوهر خیانت كار افتاد....و واقعا افتاد این یكی ............ .واقعا مرد خیانت كار شانس آورد موقع عملیات خانم عصبانی , اونجا حضور نداشت والا یكی از این كلنگ ها روی سر اون فرود میآمد....!! خانم
كه از خیانت دوست پسرش بسیارعصبانی شده بود اول این بلایی رو كه میبینید
به سر ماشین دوست پسرش آورد و بعد هم یادداشتی از قبل آماده شده ای رو
بصورت تابلو در محل و دركنار ماشین نصب كرد...!! سلام استیون! حالا توجهت رو جلب كردم؟ من همه چیز رو درباره اون دختره میدونم. تو یك آدم كثیف , آب زیر كاه,هرزه و.... هستی! همه چیز روی نوار ضبط شده!(راه انكاری نیست.) من هزینه این تابلو رو هم از حساب بانكی مشتركمان پرداخت كردم. (اینم برای اینكه بیشتر بسوزی.) آقایان
مواظب باشید با یك همچون صحنه ای مواجه شدید دیگه زحمت خونه رفتن و توضیح
دادن و.... رو به خودتون ندید. چون دل شیر میخواد با یك همچون خشمی مواجه
بشید وقتي كودك بودم موسوي گرمارودي من تو را دوست دارم تا وقتی که آسمان عشقت از ستاره های تنهائی خالی شود با تو از دنیائی خواهم گفت که ترانه هایش همه عشق صبح بی خبر از همه ی دنیا با نسیم سرکش زندگی تا کجاها خواهیم رفت ظهر در بستر عشق خورشید را لمس خواهیم کرد شب با نور ماه به خانه می آئیم بالای ایوان می نشینیم و وقتی ستاره ها چشمک می زنند به آواز سکوت در شب گوش خواهیم داد و وقتی خواب به سراغ بیداری می رود من دوباره احساست خواهم کرد به تمامی آنگونه که هستی رفتن که نه ولی عبارت دیگه ای نمیتونم جاش بزارم ممنون که گذاشتی منم مثل خودت یه مدتی تنها باشم , تنها بودن من بدیش اینه که نگران حال توام همین. چی بگم دیگه راستی دادشی جونم هم رفت دلم واسش یه ذره شده . (کلیدام رو پس گرفتم) :D
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کردهام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب میدانم که او به اخترکش
برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و
شبها دوست دارم به ستارهها گوش بدهم. عین هزار زنگولهاند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزهبندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمهی
چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزهی بَرّه ببندد. این است که از خودم
میپرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند برههه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم میگویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشهای میگذارد و هوای
برهاش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت میشود و ستارهها همه به شیرینی میخندند.
گاه به خودم میگویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش
رفت یا بَرّه شب نصفشبی بیسروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگولهها همه تبدیل به اشک
میشوند!...
من فکر میکنم روشنی ستارگان برای این است که هرکسی بتواند روزی ستاره ی
خود را پیدا کند.تو به سیاره ی من نگاه کن،درست بالای سرماست...ولی چقدر
دور است!آه تو اگر گلی را دوست بداری که درستاره ای باشد چه شیرین است که
شب هنگام به آسمان نگاه کنی،همه ی ستاره ها به گل نشسته اند...تو گلی را
دوست داری که در میلیون ها ستاره فقط یکی از آن پیدا میشود همین کافیست که
وقتی به آن ستاره ها نگاه میکنی خوشبخت باشی و با خود بگویی:«گل من در یکی
از این ستاره هاست...»
انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می کرد.
یک روز انیشتن در حالی که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه کسی احساس خستگی می کند؟
راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و
در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی
توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.
او قبول کرد، اماکمی تردید در مورد اینکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی
از راننده اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در
آمد.دانشجویان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود
کردند.
در این حین راننده باهوش گفت “سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من
نیز می تواند به آنها پاسخ گوید”سپس انیشتن از میان حضار برخواست وبه
راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.
خواهرم مرد از بس كه جان ندارد.... خواهرم مرد از بس كه
ظلم پاياني ندارد.... خواهرم مرد از بس كه زندگي را دوست داشت.... و
خواهرم مرد از بس كه مردم را عاشقانه دوست داشت.
خواهرم عزيزم كاش وقت رفتن چشمانت را ميبستي...آخر آخرين نگاهت جانم را ميسوزاند.... خواهركم بخواب.آخرين خوابت شيرين...+ نوشته شده در يكشنبه سي و يكم خرداد 1388ساعت 0:48 توسط حنا
ندا آقا سلطان، ۲۷ ساله، دانشجوی فلسفه
که در جریان اعتراضات مردمی شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ (۲۰ ژوئن) در امیر آباد
تهران، به ضرب گلوله نیروهای شبه نظامی (بسیج) کشته شد.انتشار فیلم کوتاهی
از کشتهشدن وی بازتابهای فراوانی در رسانههای جهان بدنبال داشت.


همراه اندوه نگاهت
رفتم که دیگر برنگردم
دیگر نمی مانم به راهت
رفتم دگر بدرود بدرود
پایان گرفت افسانهی ما
چون قایقی در دست طوفان
ما عشقمان گم شد به دریا
رفتم دگر بدردود بدرود
از من چه دیدی من چه کردم
از من گذشتی بی تو من هم
رفتم که دیگر بر نگردم
اکنون چو پاییز نگاهت
غمگینم و تنها و خسته
کی می توان برگشت افسوس
پشت سرم پلها شکسته
یاد تو همچون سایه با من
هر جا که رفتم همسفر بود
تو بی من و یاد تو با من
عشق تو دیگر بی ثمر بود
من قصه اندوه و دردم
رفتم که دیگر بر نگردم
من شعله ای خاموش و سردم
رفتم که دیگر بر نگردم

زمين همين زمين بود
وآسمان همين
شگفتا اما پر از پروانه
وشيشه ي هر پنجره خورشيدي داشت ولبخندي
هواي باغچه بهترين صبحانه بود
همه چيز ازلي
همه چيز ابدي
بابا تاهميشه بابابود
در كودكي بزرگي تنها به بلندا بود
ومهرباني به لبخند 
«روباه: جز با چشم دل نمیتوان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردهای!»
نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت
14:26 توسط ندا| |
شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لبترنکردهام. دوستانم از این که مرا دوباره
زنده میدیدند سخت شاد شدند. من غمزده بودم اما به آنها میگفتم اثر خستگی است.
نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت
14:6 توسط ندا| |
شازده کوچولو بر سرسنگی نشست، سر به آسمان برداشت وگفت:
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت
21:48 توسط ندا| |
انیشتن برای رفتن به سخنرانی
ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش کمک می گرفت. راننده وی
نه تنها ماشین اورا هدایت می کرد، بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در
میان،شنوندگان حضور داشت.
نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت
19:53 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت
8:50 توسط ندا| |
ديروز در سايت بالاترين
مطلبي نوشتم با عنوان "فردا روز بزرگيه.شايد فردا كشته شوم". آمدم كه
بگويم زنده ام ولي خواهرم كشته شد... آمدم بگويم كه خواهرم در دستان پدر
مرد.... آمدم بگويم كه خواهرم آرزوهايي بزرگ داشت...آمدم بگويم كه خواهرم
كه كشته شد سرش به تنش مي ارزيد... كه مثل من دوست داشت روزي موهايش را به
دست باد بسپارد ..... كه مثل من "فروغ" ميخواند و دلش ميخواست آزاد زندگي
كند و برابر .... و دلش ميخواست سرش را بالا بگيرد و بگويد:" ايرانيم"....
و دلش ميخواست روزي عاشق مردي شود كه موهاي آشفته دارد ...و دلش ميخواست
دختري داشته باشد كه گيسوانش را ببافد و برايش در گهواره لالايي
بخواند....
بخواب اي خواهر نازم ندايم
كه روح پاك تو گردد صدايم
ندا دادي تو ما را با صداقت
قسم بر آن نگاه بي گناهت
كه رايت را بگيريم از سياهي
كه همره ما نگرديم با تباهي
كه همواره به ظالم ما بتازيم
كه دائم جاودان راهت بسازيم
بخواب اي خواهرم آرام آرام
بخواب اي نو شكفته اي دلارام
شهيد راه پاكي ها تو بودي
مبارز با تباهي ها تو بودي
تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك
چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟
ندايم اي نداي سرزمينم
صداي جاودان اين زمينم
صداي تو شود داد دليران
نداي تو شود فرياد ايران
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت
16:35 توسط ندا| |
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت
17:35 توسط ندا| |
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت
17:32 توسط ندا| |
یاد روز آشنایی
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
17:37 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
17:34 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
17:32 توسط ندا| |
یواش یواش دارم میفهمم چرا رفتی
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت
10:34 توسط ندا| |

























