تبليغاتX
nell
nell

دختر شبهای کویر

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 12:3 توسط ندا| |
 

کاش می شد تو زندگی ما خودمون باشیم و بس

 

تنها برای یک نگاه حتی برای یک نفس

 

تا کی بجا ی خود ما نقاب ما حرف می زند

 

تا کی سکوت و رد زدن نقش نمایش منه 

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 11:4 توسط ندا| |

دوباره هوای چشمان تو را دارم !

 نگاهت آنقدر به آسمان شبیه است که هر چقدر خسته و دلمرده باشم باز شوق زندگی به رگ های بی جانم می دواند !

کاش هیچ وقت از خواندن حرفهایم خسته نشوی !

می شود به آرامش رسید و با خوشبختی پلک بر هم زد!

به تمام دیوارهای اتاقت حسادت می کنم آنچنان تو را سخت در برگرفته اند که فرصت نمی کنی سری به تنهاییم بزنی!

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 10:55 توسط ندا| |

۱: روزهاي تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! اين روش براي افرادي كه غير از ساديسم، رگه‌هايي از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه


۲: سر چهارراه وقتي چراغ سبز شد دستتون رو روي بوق بذارين تا جلويي‌ها زودتر راه بيفتن

۳: وقتي مي‌خواين برين دست به آب، با صداي بلند به اطلاع همه برسونين

۴: وقتي از كسي آدرسي رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوي چشمش از يه نفر ديگه بپرسين

۵: كرايه تاكسي رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون، به صورت اسكناس هزاري پرداخت كنين

۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين

۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين

۸: توي اتوبان و جاده روي لاين منتهي اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين

۹: وقتي عده زيادي مشغول تماشاي تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين

۱۰: از بستني فروشي بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه

۱۱: در يك جمع، سوپ يا چايي رو با هورت كشيدن نوش جان كنين

۱۲: به كسي كه دندون مصنوعي داره بلال تعارف كنين

۱۳: وقتي از آسانسور پياده ميشين دكمه‌هاي تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين

۱۴: وقتي با بچه‌ها بازي فكري مي‌كنين سعي كنين از اونها ببرين

۱۵: موقع ناهار توي يك جمع، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغي كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين

۱۶: ايده‌هاي ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين

۱۷: بوتيك چي رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين

۱۸: شمعهاي كيك تولد ديگران رو فوت كنين

۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين

۲۰: وقتي كسي لباس تازه مي‌خره بهش بگين خيلي گرون خريده و سرش كلاه رفته

۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين

۲۲: روي ماشينتون بوقهاي شيپوري نصب كنين

۲۳: وقتي دوستتون رو بعد از يه مدت طولاني مي‌بينين بگين چقدر پير شده

۲۴: وقتي كسي در يك جمع جوك تعريف مي‌كنه بلافاصله بگين خيلي قديمي بود

۲۵: چاقي و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوري كنين

۲۶: بادكنك بچه ها‌رو بتركونين

۲۷: مرتب اشتباهات لغوي و گرامري ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين

۲۸: وقتي دوستتون موهاي سرش رو كوتاه مي‌كنه بهش بگين كه موي بلند بيشتر بهش مياد

۲۹: بچه جيغ جيغوي خودتون رو به سينما ببرين

۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توي ماشين جا بذارين و وقتي به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين روش هم جنبه هايي از مازوخيسم در بر داره

۳۱: ايميل‌هاي فورواردي دوستتون رو هميشه براي خودش فوروارد كنين

۳۲: توي كنسرتهاي موسيقي بزرگ و هنري، بي موقع دست بزنين

۳۳: هر جايي كه مي تونين، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توي دستكش يا كفش دوستتون بهتره

۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توي قنددون بذارين

۳۵: نصف شبها با صداي بلند توي خواب حرف بزنين

۳۶: دوستتون كه پاش توي گچه رو به فوتبال بازي كردن دعوت كنين

۳۷: عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين

۳۸: پيچهاي كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجراي برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين

۳۹: با يه پيتزا فروشي تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشي روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين

۴۰: شيشه هاي سس گوجه‌فرنگي و هات سس فلفل رو عوض كنين

۴۱: موقع عكس رسمي انداختن براي هر كس جلوتونه شاخ بذارين

۴۲: توي ظرفهاي آجيل براي مهموناتون فقط پسته‌ها و فندقهاي دهان بسته بذارين

۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين

۴۴: توي روزهاي باروني با ماشينتون با سرعت از وسط آبهاي جمع شده رد بشين

۴۵: توي جاي كارت دستگاههاي عابر بانك چوب كبريت فرو كنين

۴۶: جاي برچسبهاي قرمز و آبي شيرهاي آب توالت هتل‌ها رو عوض كنين

۴۷: يكي از پايه‌هاي صندلي معلم يا استادتون رو لق كنين

۴۸: توي مهموني‌ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چي شعر بلده بخونه

۴۹: چراغ توالتي كه مشتري داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين

۵۰: ورقهاي جزوه ۳۰۰ صفحه‌اي دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطي‌پاتي بذارين، يه بر هم بزنين، بعد بهش پس بدين


نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 17:27 توسط ندا| |
    میبینم این وبلاگ نیاز به یک کم تغییر داره

امتحانام تموم شه شروع میکنم دوباره ابادش کرد

پس فعلا

نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 17:14 توسط ندا| |
عشق چیست ؟ عاشق کیست؟ پرسید عشق چیست ، عاشق کیست ... گفتم عشق تعریف ندارد. تو اگر یک روز دو کبوتر ، دو پرستوی جوان را دیدی که در آغوش هوا می رقصند و دلت لرزید یا بلور اشکی در حلقه چشمت چرخید عاشقی ، عاشق. بی هیچ گمان. سرش را پایین انداخت و رفت . فردا روز دوباره آمد و گفت : یک شبانه روز منتظر دیدن دو کبوتر بودم هر چه صبر کردم چیزی ندیدم. گفتم صبر داشته باش ، صبر . او باز هم سرش را پایین انداخت و رفت . چند روزی می شد که پیش من نیامده بود. تا اینکه سحرگاه یک روز زمستانی پیش من آمد و گفت : بالاخره فهمیدم . عشق همین دو خیابان بالاتر است. و گفت : دیشب ، کمی بالاتر، دو کودک را دیدم که فال می فروختند . یکی پسر و دیگری دختر. شب سردی بود . دختر از پسر دو سه سالی کوچکتر به نظر می آمد. پسر ژاکتی بر تن داشت ولی دخترک نه . نزدیکشان رفتم و دورادور مراقبشان . به نظرم زیباترین صحنه زندگی ام را می دیدم . پسر ژاکت خود را از تن در آورد و بر دوش دخترک انداخت. و با چشمانی خیس و دستانی لرزان گوشه خیابان نشست. نتوانستم طاقت بیاورم جلو رفتم . فهمیدم آن دو ، خواهر و برادر بودند. نمی توانستم جلوی اشکم را بگیرم. من بزرگترین عشق را در وجود دو انسان کوچک دیده بودم. آن شب تمام فالهایشان را به بهای انسانیت خریدم. دخترک آنقدر خوشحال شد که سرما از یادش رفت و پسر از او شادتر. آنچنان در احساساتشان غرق بودند که من ترکشان کردم نخواستم مزاحم حال غریبشان باشم. حالی که بسیاری از انسانهای مرفه جامعه شاید آرزوی یک لحظه اش را داشته باشند. از آن شب ، من هم یک عاشقم فقط کافیست اطرافم را کمی دقیق تر بنگرم حتما کسی را که منتظر عشق من هست ، می بینم

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 11:46 توسط ندا| |
اصلا حالم خوب نیست

یه مشکلی پیش ا.مده واسم دعا کنین

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 9:29 توسط ندا| |

 

غریبه تو بگو با کی هستی

غریبه تو بگو دل به کی بستی

تو بگو عشقمو به کی سپردی

رفتی و واسه چی منتظر نشستی

رفتی و با رفتنت قلبم شکست

قلب من تنها شدی خدایی هست

آره ه ه ه ه ه تو میری و تنهام میزاری

روی عشق این و اون پا می زاری

توی آخرین نفس می خوام بگم : از تو عشق خودم نمی گذرم

رفتیو با رفتنت قلبم شکت

قلب من تنها شدی خدایی هست

نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 21:30 توسط ندا| |
درس اول: يه روز مسؤول فروش، منشی دفترو مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه. غول ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که تویباهاماس باشم ،سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسؤول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسؤول فروش هم ناپديد ميشه... بعد غول به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجه اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده اول رئيست صحبت کنه!

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد. يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی! خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد. يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجه اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش. راهبه سوار ميشه و راه ميفتن. چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم ميندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه. راهبه ميگه: پدر روحانی، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار. کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه. چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده. راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار! کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه. بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميره و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ چند درس از درسهای زندگی (طنز)
درس اول: يه روز مسؤول فروش، منشی دفترو مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند. يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و غول چراغ ظاهر ميشه. غول ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که تویباهاماس باشم ،سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسؤول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسؤول فروش هم ناپديد ميشه... بعد غول به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجه اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده اول رئيست صحبت کنه!

درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد. يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی! خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد. يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد!
نتيجه اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی!

درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش. راهبه سوار ميشه و راه ميفتن. چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم ميندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه. راهبه ميگه: پدر روحانی، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار. کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه. چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده. راهبه باز ميگه: پدربيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه. بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميره و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن. کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتيجه اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!  روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار! کشيش زير لب يه فحش ميده و رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن. کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجه اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!
نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 15:2 توسط ندا| |


يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود.

اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"

و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.
وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.

من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!".

همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه...

به دیگران کمک کنیم بلاخره یک جا یکی به ما کمک میکنه

موفق باشید

نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 14:56 توسط ندا| |

امروز مراسم یلدا داشتیم . یک فالی واسه کل کلاس گرفتم که هر کسی که میخواست جواب گرفت!!!!

این واسه خودم امده گیجو منگم!!!!

 

 

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم

یعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم

ساقی بیا که از مدد بخت کارساز

کامی که خواستم ز خدا شد میسرم

جامی بده که باز به شادی روی شاه

پیرانه سر هوای جوانیست در سرم

راهم مزن به وصف زلال خضر که من

از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم

شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل

مملوک این جنابم و مسکین این درم

من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال

کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم

ور باورت نمی‌کند از بنده این حدیث

از گفته کمال دلیلی بیاورم

گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم

منصور بن مظفر غازیست حرز من

و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم

عهد الست من همه با عشق شاه بود

و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم

گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه

من نظم در چرا نکنم از که کمترم

شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه

کی باشد التفات به صید کبوترم

ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود

در سایه تو ملک فراغت میسرم

شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد

گویی که تیغ توست زبان سخنورم

بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح

نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم

بوی تو می‌شنیدم و بر یاد روی تو

دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم

مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست

من سالخورده پیر خرابات پرورم

با سیر اختر فلکم داوری بسیست

انصاف شاه باد در این قصه یاورم

شکر خدا که باز در این اوج بارگاه

طاووس عرش می‌شنود صیت شهپرم

نامم ز کارخانه عشاق محو باد

گر جز محبت تو بود شغل دیگرم

شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من

گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم

ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر

من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم

بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست

تا دیده‌اش به گزلک غیرت برآورم

بر من فتاد سایه خورشید سلطنت

و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم

مقصود از این معامله بازارتیزی است

نی جلوه می‌فروشم و نی عشوه می‌خرم

نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت 21:25 توسط ندا| |