تبليغاتX
nell
nell

دختر شبهای کویر

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

                                                         فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

                                                         من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

                                                         نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش

                                                         که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

                                                          بود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

                                                          بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

                                                         که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیراز

                                                        بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 16:12 توسط ندا| |
از عشق امروزمان اندکی برای فردایمان کنار بگذار...

فردایی که فراموش خواهیم کرد دیروز عشقی داشتیم...

دیروز عاشق کسی بودیم...

 دیروز کسی را دوست داشتیم و دوست کسی بودیم...      

از عشق امروزمان اندکی برای فردایمان کنار بگذار...

 فقط اندکی تا امروزمان را فردا فراموش نکنیم
نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 18:33 توسط ندا| |
شگفتا وقتی که بود نمی دیدم
        وقتی می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز است...
وقتی که چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد

          و می خواند و می نالد
          تشنه ی آتش باشی و نه آب!

و چشمه که خشکید

چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی
            بخار شد و به هوا رفت

    و آتش کویر  را تاخت و در خود گداخت
    و از زمین آتش رویید
    و از آسمان آتش بارید
            تو تشنه ی آب گردی و نه آتش

و بعد عمری گداختن
     از غم نبودن کسی که تا بود
               از غم نبودن تو می گداخت!
                                                                                              

                     «دکتر علی شریعتی

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 18:29 توسط ندا| |

دیگه کم اوردم

خستم کرد

یه روز هست

یه روز نیست

یه روز دوستم داره

یه روز نداره

همش بهونه همش دعوا همش ....

فقط خودشو ببینه!!!

نمیدونه با من داره چیکار میکنه

خسته شدم یه روز اونقدر مهربونه که انگار ....

فرداش میشه یه آدم بی حوصله عصبانی

گیج گیجم !!!

می دونه دوسش دارم ولی باز .........

دلم میخواد داد بزنم و بگم : منم آدمم ! احساس دارم.

یه لحظه خودتونو بزارید جای من !!! یکی بهتون میگه دوستون دارم 1 ساعت دیگه حتی جوابت رو هم نمیده!!!

بهم گفت به جهنم که میخوای بری برو بمیر !!!

فقط خودشو می بینه!!!

دوست داشتن هامو می بینه ولی بازم میگه دوست ندارم !!!!!!

یکی نیست بهش بگه تو در مقابل دوست داشتن های من چیکار کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه از خستگی هام خسته شدم !!!!!!!!!!!!!

میخوام دیگه نباشم ...............

میخوام ..................

ولی میمونم

تا بدونی که میتونم بمونم

این وبلاگو نمی بندم

نل رو هیچوقت نمی بندم

نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت 18:24 توسط ندا| |

خیلی وقته دیگه حرف تازه ای برای گفتن ندارم ،

 

اگر هم داشته باشم تو دلم می مونه ، بدون اونکه به زبون بیاد و گفته بشه ...

...

 

 ۱سال توی این وبلاگ اومدم و نوشتم

 

از هر چیزی که توی دلم بود ،

 

خوشی ها ، غم ها ، درد دل ها ،

 

ولی حالا دیگه نمی دونم چی باید بنویسم ،

 

نمی خوام اینجا رو تبدیل کنم به یه منظومه غم نامه ،

 

حرف جدیدی هم ندارم ،

 

پس تمومش می کنم ...

 

همین !

 

...

 

ممنون از همه دوستانی که همراهم بودن

 

می خوندند و گاهی اوقات هم نظر میدادن ،

 

ممنون ...

 

...

تموم شدن این وبلاگ به معنای تموم شدن تو این دنیای مجازی نیست ،

نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 16:44 توسط ندا| |
دیگه دوست ندارم اینجارو اپ کنم همه مطالب اذیتم میکنه فعلا بای تا با خودم کنار بیام
نوشته شده در جمعه 15 آذر1387ساعت 19:26 توسط ندا| |

 


ميشه گفت رفت
نميشه گفت خواست
تقدير و قسمت بهانه ي خوبي واسه رفتن نيست
عشق يعني خواستن
رفت و نخواست
پس...
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 17:34 توسط ندا| |
فقط ميتونم دوست داشته باشم فقط و فقط
امروز بهش زنگ زدم
سلام,الو
كلي گريه كردم اما...
دوست نداشتم اون گريه كنه,تو رو خدا بخند
تو رو خدا باهام فقط حرف بزن شايد اينطوري بتونم تحمل كنم
ولي اونم فقط گريه كرد
كاش ميتونستم بهش بگم بغلم كن,كاش ميتونستم بگم دستامو بگير
باز گريه...
كاش ميتونستم ازش بخوام يه باره ديگه از اون لاكي كه بهش داده بودم بزنه
اخه قرار بود اين دفعه كه همديگرو ميبينيم لاك بنفش بزنه
ولي...
يادم افتاد اون دستا ديگه ماله من نيست
باز گريه
يادته چقد دستاتو دوست داشتم؟چقد مي پرستيدمشون؟
بدنم سست شد ,ميلرزم,بي امان
ديگه پناهي ندارم
دارم خرد ميشم
تو گريه نكن دوست ندارم گريه كني فقط بخند
منو ببخش كه نتونستم,به خدا خواستم...
چرا نگفتم حلالم كن؟ يادم رفت ,مگه بغض لعنتي گذاشت!
ديگه نميتونستم طاقت بيارم
حرف آخر...
آرزو ,خوشبختي, خوشحالي, شادي, خنده
همه مال تو
گريه مال من
حرف آخر...
دوست دارم
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 17:28 توسط ندا| |
سلام واسم دعا کنین یه مشکلی پیش اومده داره دیونم میکنه

 

کمک

 

تایپ این کلمه کمک خیلی اسونه ولی کمک خواستن سخته . همیشه توش مشکل داشتم

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387ساعت 15:11 توسط ندا| |

 چه خوش گفت آن گوهر پاک دید........... که دختر برتر از پسر بیامد پدید

یک دختر برتر به دلیل نجابتش نباید پسر مورد علاقه خود را انتخاب کند.

 - یک دختر برتر هر چه مادر پدرش گفت گوش جان می سپارد.

 - یک دختر برتر مجبور است سال ها در انتظار همسر آینده بماند.

 - یک دختر برتر کار خود می کند. کار بقیه خانواده نیز می کند.

 - یک دختر برتر شئونات اسلامی و غیر اسلامی را رعایت می کند.

 - یک دختر برتر می پذیرد که اگر کشته شود، دیه اش کمتر از مرد است.

 - یک دختر برتر می پذیرد که اگر خدایی نکرده پدر نازنینش گور به گور شد، مثقال ارثی به او نمی ماسد.

 - یک دختر برتر استعدادی در رئیس جمهور شدن ندارد.

 - یک دختر برتر جزوه اش را به کسی نمی دهد.

 - یک دختر برتر سهم کمتری در ورود به دانشگاه دارد.

 - یک دختر برتر سبزی پاک می کند، سفره را تمیز می کند، خانه را جارو می کند و ...

- یک دختر برتر خوشا به سعادتت !

- یک دختر برتر به به به. - یک دختر برتر سراغ ندارید ؟ (جهت کارگری )

- یک دختر برتر دلش به این خوش باشد که برتر است.

- یک دختر برتر ، برتری اش بخورد تو سر.. تو سر .. تو سر خودم.

- یک دختر برتر همان بهتر که برتر نباشد. (چاپ شده در ویژه نامه بانوان البته با سانسور )

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 14:29 توسط ندا| |
ستاره ها هرگز نمي ميرند... ستاره ها نمي ميرند،حتي اگه تيره ترين شب ها از راه برسه.

حتي اگه تو خواب باشي و اون ها رو نبيني.

 حتي اگه فرسنگ ها از اون ها فاصله داشته باشي.

ستاره ها هميشه زنده اند و مي تابند.چه روز و چه شب.

مثل حالا كه من در خنكاي سحر بيدارم و نور خورشيد همه جا مي تابه.

اما مي دونم در پس اين روشنايي،ستاره ها منو مي بينند و مي تابند.

در اين هواي سحر گاهي،دلم هواي تو رو كرده،يه دوست،كه بتونه چشمهاي منو باز كنه.  احساس منو لمس كنه و نگاه منو نسبت به هر چيزي كه مي بينم،بال و بالاتر ببره.

 يه دوست كه جرات كنه در اوج با من ملاقات كنه،دور از هر ترديد و ترسي.  دور از هر تصوري كه پا در زنجير خاك داره.  دور از بايدها و نبايدهايه دوست كه مثل يه ستاره،روشنم كنه،اسير زمان و دربند مكان نباشه و هر لحظه منو به ابديت پيوند بده.   منو تا اون ستاره كه به من چشم دوخته نزديك كنه. 

 من از ذوب شدن نمي ترسم،اگه بدونم تا هميشه در قلب يه ستاره خواهم سوخت.

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 14:27 توسط ندا| |

تا حالا شده کسی که خیلی دوسش داری پیشت نشسته باشه

ولی حتی نتونی تو چشاش نگاه کنی؟

نتونی بهش بگی که دوسش داری؟

یعنی نذاره بگی 

ندونی دلش کجاست با کیه؟

دلت براش بلرزه دستات براش بلرزه اما اون ....

تا حالا شده عشقت پیشت نشسته باشه و

نفسش نوازشت کنه ولی بی اعتناییش دلتو  ...

چه زیباست آدم بتونه

برای کسی بمیره که برات تب کنه

عشق یعنی بی اعتنایی ...؟

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 14:19 توسط ندا| |



In quiet times I often sit


And find my mind adrift


To another place, another time


And oh! My spirits lift!

 

یه وقت هایی آروم می شینم و به افکارم..روحم  اجازه می دم

به پرواز در بیاد ......بره به جایی دیگه و به زمانی دیگه

 

I see your happy, smiling face,


And that twinkle in your eye.


I hear you sing your favorite song


And I laugh...and then I cry.

 

اون وقته که صورت شاد و خندان تو  و اون  برق چشمات  رو

می بینم..می شنوم که آهنگ محبوبت رو زمزمه میکنی

و من میخندم .......................و سپس می گریم  




Inside my heart Sweet Memories


Stay with me each day


I cherish, and I cling to them


For I miss you in every way.

 

توی قلبم خاطرات شیرین تو هر روز با منه .... من اونا رو  در

آغوش می گیرم و نوازششون میکنم ..

چون با همه وجودم دلتنگتم

 

Each thing I see...


Each thing I do, brings you close to me


For everything upon this earth


Brings Sweet Memories of you.

 

هر چیزی که می بینم و هر کاری که انجام میدم ..باعث میشه

خودمو  نزدیک به  تو  احساس کنم..چون هر چیزی که توی این

دنیاست خاطرات شیرین تو رو به همراه داره  


I imagine our reunion


Some day at heaven's gate


It fills my heart with happiness..

.
But for now, I'll have to wait.

 

من روزی رو تو رویاهام می بینم که در دنیایی دیگر جلوی دروازه

بهشت به هم می رسیم..و  قلب من آکنده از شادی میشه

..ولی اکنون باید صبر کنم

 

Until my life upon this earth


And my work here is complete


Sweet Memories will keep me


Until at last again we meet.

 

تا زمانی که عمرم به پایان برسه و کارم تو این دنیا تموم بشه

خاطرات شیرین تو منو نگه میداره

با زمانی که با لاخره  من و تو دوباره همدیگه رو ملاقات کنیم



Love you and miss you

دوستت دارم و دلتنگم

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 14:16 توسط ندا| |
Free Image Hosting at allyoucanupload.com

من اشتباه نمی کنم رنگ نگات عوض شده

سرد و صبور و بی عبور ، سیاهیا رو رد شده

انگار می خوای جام بزاری تو حسرت و خاطره هات

انگار می خوای عوض بشم، بشم اسیرلحظه هات

خوب می دونم یه قصه بود سادگی چشمای تو

دو رنگ بودی مثل همه چه زود شدم رسوای تو

دیگه نمی خوام ببینم تیرگی نگاهتو

دیگه نمی خوام بشنوم صدای بی عاطفتو

انگار دیگه منم باید مثل همه سیاه بشم

دودی بشم تو چشم تو تا که اسیر غم نشم

ساده بودم ، سادگی رو با تو نمی شه معنی کرد

تو معنی حس بدی که اومده به جای تو

                                                                               دلنوشته ای در سکوت

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 20:2 توسط ندا| |

 

 
 

خدایا ... خدای خوب و مهربان من                                                                 

 همیشه میان اشكهايم                                                

از تو پرسیدم                              

 آخر گناه من چه بود ؟؟؟                                                                  

 

چه گناهی مرتکب شده ام ؟؟؟               

 

                       یعنی وفا و محبت و اخلاص

 

و از همه مهمتر                                  

 

                   عشق گناهه ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 20:2 توسط ندا| |
یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره .

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره.

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم .

یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره .

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم...

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 18:12 توسط ندا| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 18:2 توسط ندا| |
به چه می خندی تو؟
 به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟
به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟
به چه می خندی تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت ؟
که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه می خندی تو؟
به دل ساده من می خندی؟
که اگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست
خنده دار است بخند
بخـند

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 18:42 توسط ندا| |

اشک ها را همدم ثانیه های بی غروب چشمانم ساختم وخودرابه دنیای نامردی های زمانه کشاندم اما بی راهه رفتم بی راهه ای که بازگشت داشت احساس کردم که دیگران صلاح عشقمان را می خواهند اما افسوس که اشتباه کردم.اما اکنون با زبان بی زبانی و با واژه ی زیبای عشق می گویم که دوستت دارم وهمیشه این قلب خسته در انتظار عشق بی فرجام توست

 

به تو نرسیدم اما خیلی چیزا یاد گرفتم یاد گرفتم به خاطر کسی که دوستش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم
یادگرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی اما از کجا بگم از کی بگم از چی بگم....
می خوام همین جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا دیگه عاشق نشه.
تا دیگه کسی رو دوست نداشته باشه
تو این دوره زمونه نباید کسی احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو میشکنه
میخوام بشم همون آدم قبل
کسی که از سنگ بود ودور و برش دیواری از سکوت وبی تفاوتی
دو روزه دنیا ارزش اینو نداره که بخواد همه اش به غصه وغم بگذره
می خوام برم جایی که هیچ کسی منو نشناسه
اینجا نمی تونه جزیره ی بهشت من باشه
می خوام تنها باشم
از خودم هم دور بشم

نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387ساعت 18:39 توسط ندا| |

 

تا به حال شب به این زیبایی دیده ای؟

میخواهم ستاره ها را ببوسم که اینطور میدرخشند

وقتی لبخندت را میبینم از خود بیخود میشوم

نمیخواهم این لحظات را از دست بدهم

چون میدانم در دلم چه میگذرد,

وشاید این آخرین دیدارمان باشد

این همان چیزیست که رویا را میسازد

تا کنون فکر کردی زندگی برای چیست؟

شاید تمام دنیا را بگردی و باز هم متوجه نشوی

لازم نیست اقیانوسها را طی کنی

خوشبختی راز نیست

اون همین حالا و همین جا با ماست

و اکنون...

این همان چیزیست که رویا را میسازد

برای خودم منزلی دارم و کسی که عاشقش هستم

دنیا را نگاه کن و زیبایی را دریاب

و حقیقتی که زیباییها را میسازد

چشمهایت را باز کن

فریاد بزن تا آسمان بشنود

وقتی لبخندت را میبینم

زندگی را فراموش میکنم

دیروز زندگی یکنواخت بود

ولی اکنون همه چیز را رنگی میبینم

این همان چیزیست که زندگی را میسازد

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 20:18 توسط ندا| |
این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 16:6 توسط ندا| |

 
نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز وهیچ کسی را

دیگر در این زمانه دوست ندارم

انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز وهر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

پس من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد   

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم.

                    

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 16:5 توسط ندا| |

 

ترکم مکن

حتی برای یک روز

زان رو که به انتظار

ایستگاهی متروک خواهم بود

                                     خالی از قطار .

 

ترکم مکن

حتی برای ساعتی

که دلتنگی چون بارانی

به آوارم فرو خواهد ریخت

و غبار

                چون هاله ای.

جای پایت به شنها امیدم می دهد

و مژگانت آرامشم.

 

عزیزترین !

ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .

 

وقتی تو نیستی

سرگردان سرگشته این سوال مداومم

                              که باز خواهی گشت آیا؟

             

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 16:4 توسط ندا| |

من از این پس به همه عشق جهان میخندم     به هوس بازی این بی خبران می خندم

 

من از آن روز که دلدارم رفت                           به غم و شادی این بی خبران می خندم

 

* اگر مرا دوست داری به درگاه خدا دعا کن صبح از رختخواب برنخیزم

 

* کاش خدا به اشکهای کودکانه ام رحم می کرد،کاش تو زار زدنم را می دیدی و سفر را فراموش 

 

می کردی کاش هنوز در کنارم بودی تا روزهایم را یکی یکی در تو خلاصه کنم. کاش...

 

** زمانی که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ولی حالا که دیوانه وار دوست می دارم می گویند

 

فراموش کن آیا این است راه و رسم زندگی ...

 

* نمیدانستی از تاریکی میترسم همیشه سیاه می پوشیدی داشتم به تاریکی عادت میکردم سفید

 

پوشیدی و رفتی

 

* اگر کسی را دوست داری آزادش بگذار اگر سوی تو بازگشت مال توست در غیر این صورت هیچ گاه

 

معنی بودن نمی دهد

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 16:2 توسط ندا| |
دیگه نمیخوام حرف بزنم برات. تو هم مثل بقیه. گفتن احساساتم بهت اشتباه بود

یه مدت با نبودت زجر کشیدم الان با بودنت!!!!!

باورت نمیشه ولی دیگه نمیتونم ادامه بدم. خل شدم یه دیونه تمام عیار

می بینی بازم ویرگول نداره.

برو خوش باش. زندگی خوبی داشته باشی. همه چیو هم فراموش کن. هر چی ازم میدونی.

تـــــــــــــولــــــــــــــــــدت مبــــــــــارک

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 21:21 توسط ندا| |