دختر شبهای کویر
تا به حال برای موجودات فضايی دعا کردی؟ تا به حال تعداد اشکهات رو شمردی؟ می دونی چند تا نفس کشيدی؟ مادرت چند تا از بوسه های گرمش رو به گونه هات زده؟ يا اينکه پدرت چند تا دست نوازش به سرت کشيده؟ شده که تو يه روز بارونی دلت برای ماهی بی پناهی بسوزه؟ می تونستی اشکهاش رو ببينی؟ اسم همه گلهای روی زمين رو بلدی؟ می تونی ستاره خودت رو ميون همه ستاره هايی که تو آسمونه ، پيدا کنی؟ عاشق چند نفری؟ چند نفر عاشقتن؟ چقدر از تنهايی ، تنهاتری؟ تا به حال قدمهات رو شمردی؟ گرمی دستهای کسی که اسمش خورشيد ، حس کردی؟ تا به حال فرشته ديدی؟ باهاشون حرف زدی؟ به چند تا از آرزوهات رسيدی؟ مگه نمی دونی جنس شيشه از سنگه؟ به چشمهای کسی که دوست داره نگاه کردی؟ می تونی شبهای بی خوابی رو تو چشماش ببينی؟ به دستهاش نگاه کن ؛ می تونی حس کنی چقدر برات نامه نوشته بعد پارشون کرده؟ شده از کسی بپرسی که دوست داره ، به جای جواب يک سيلی به گونه های خيس شده از اشکهات بزنه؟ شده آيينه دلت انقدر خاک بگيره که بتونی باهاش تيمم کنی؟ کمی تفکّر......... اگر می خواهی چيز های کوچکی ببينی ، بايد تعظيم کنی . اگر می خواهی چيز های بزرگی ببينی ، بايد بلند پرواز باشی . اگر خواستی گريه کنی وکسی اشکهات رو نبينه ، برو زير بارون . به کسی که از ته دل دوستش داری ، بگو دوست دارم و نترس ، چون حتما او هم تو رو دوست داره ولی بيشتر از تو ، خجالت می کشه . عمرت بيشتر از چند روز نيست ، پس بايد زودتر تصميم بگيری . اگر از تو خواستن که فقط يک آرزو کنی ، آرزو کن که همه آرزوهات برآورده بشه . بنام یگانه حق تو را دوست دارم , ولی تو را دوست دارم ولی نه برای زندگی روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را، دوستانم را، زندگي ام را! گفت: تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي، هر اندازه كه بتواني.. 2)آیا می دانستید "آدولف هیتلر" یک گیاه خوار بود . 3)آیا می دانستید بطور متوسط یک انسان در طول زندگی خود در حدود 44 پوند گرد و خاک را تنفس می کند . 4)آیا می دانستید تمامی پستانداران به استثنای "انسان و میمون "کور رنگ هستند . 5)آیا می دانستید در هر 3 دقیقه یک انسان روی کره ی زمین اعلام می کند که یک "بشقاب پرنده "دیده است . سكوت ، نگاه ، تو ، من تو هستي ، تا صدا فرياد ميزند هستم نگاهت را در کدامین چهره جستجو کنم وقتی هنوز نمیدانم چشمانت واقعا چه رنگیست وقتی هنوز طعم گس نگاه عاشقانه ات را نچشیده ام و یک انتظار همه آن چیزیست که در من به جا مانده اما هنوز نفهمیدم لحظه ای که به چشمانت دل بستم با کدام دیده عاشقت شدم چشمانی که برچهره ام نشسته یا دیدگان دلم! این بار نه فقط دلتنگی هایم را که تنهاییم را هم دوره می کنم می شمارم روزهایی را که نیستی و لحظه هایی را که نبودی گلایه هایم را پشت تمام دیوارها پنهان میسازم و اگر بیایی...تنها لبخند مرا می بینی و نگاهی که از همیشه مشتاق تر است آری من صبر می کنم تا نکند خاطرت حتی به اندازه سر سوزنی مکدر شود نازنینم...تو خوش باش غم تنهایی فقط مال خودم! پوست انگشتانم در عطشی نا شناخته می سوزد عطش لمس لحظه های با تو بودن عطش نوشیدن طعم لبانت و عطش کشیده شدن بر پیکر خاطره های رنگینت این روزها دیدگانم مدام منتظر است منتظر لحظه شکفتن نگاه عاشقانه ات منتظر حس شاعرانه پشت پلک هایت و منتظر نوازش آهنگین حضورت به من نگاه کن بگذار مستی سکر آور ظهورت در مقابل دیدگان مشتاقت به رقص درآید و تو همه صلابت حضور استوارت را در ایستادگی قامت من مشاهده کنی چندروز است هی پرو خالی می شوم از هوای خواستن و دغدغه ی نداشتنت با تو تا اوج خواب های طلایی میروم و بی تو تا انتهای کابوس های خاکستری سقوط می کنم این روزها در دریای شکوه های نداشتنت غوطه ورم و با ثانیه های با تو بودن به جنگ لحظه هایی می روم که وقتی تو در آن ها نباشی گذشتنش برایم قرنها طول میکشد آری حقیقت دارد تو در تمام لحظه هایم حضور داری و یاد مهربانت در ثانیه ثانیه روزوشبم جاریست اما شنیدن آوای ملکوتی عاشقانه ات لطفی دارد که در هیچ چیز دیگری آن را نیافتم و لمس شمیم خوش نفس هایت مرا به اوج خواستنی بی انتها میرساند تقصیر من نیست که اینطور عاشقانه می پرستمت تقصیر توست که کمتر از این نمی توانم دوستت بدارم همه جا به دنبال نگاهت می گردم و دست خالی برمی گردم باز آن روزهای دلتنگی سراغ لحظه هایم را می گیرد و من بی صدا گوشه ای می ایستم و می بینم همه روزها و شبهایم در سکوت نبودنت فرو میرود و هیچ کاری نمیتوانم برای دلم بکنم باز زانوی غم بغل گرفتن و اشک ریختن و با تنهایی روزگار گذارندن در راه است باز هم شعرهام بوی غم می گیرد و چشمان ترم به دوردست خیره میشود و من همچنان دنبال راهی هستم برای درمان دلتنگی هایم.... هنوز حرف هایم تمام نشده کلمات در دهانم ماسیده و.... هنگام خداحافظی است حرفهای نگفته را زیر زبانم مز مزه می کنم و به سختی همه شان را فرو میدهم یک لیوان آب شاید کمکم کند تا احساس خفگی رهایم کند لبخند میزنم می بوسمت و کلمه خدانگهدار را آرام هجی می کنم هربارو هربار...این قصه تکراری را مرور می کنم و پشت تمام پنجره هاب باران خورده رفتنت را به نظاره می نشینم و با لبی خاموش لیوان های آب را پشت سر هم فرو میدهم برای قورت دادن تمام کلماتی که نوک زبانم بودو مجال نیافتم به گوشت برسانم! باز هم از نو می نویسم از تو می نویسم که نگی نوشته هام رنگی نداره که نگی شرم نگاه عاشقی توی چشمهای خسته ام برقی نداره باز هم ازتو می نویسم که همه عالم و آدم بدونن که اگه هستم و باز میتونم به عاشقی ها فکر کنم برای اینه که همه روز و شبم پره از صدای نازنین تو پره از عطر نفس های تو و پره از زمزمه دلدادگی دستهامون حالا باز دارم با دستهام شکل اسم تورو هی تو ذهن شب مثل تصویر چشمهات نرم نرمک میکشم قلمم اگه بخواد اسم تورو کم بیاره هرچی جوهر که بریزم توش هیچ فایده نداره این دفعه با اسم تو همه حرفهای ناگفتنی رو توقصه آغاز می کنم بذار تا برات بگم اگه باز نوشتنم میادو باز از عاشقی حرف می زنم همه رو به چشمهای تو مدیونم و به دستهای عزیزت که دوباره دستهام رو گرفتی و نوشتن رو یادم دادی نهایت بودنم را به ابدیت گنگ باورهای ترک خورده ام پیوندی ناگسستنی می زنم و برای رها شدن از بندهای پوسیده ای که نگاه هوسناکش به دست و پایم بسته بود خودم را از تمام تعلقات دنیای خوفناکش بیرون می کشم خوب می دانم لبخند خورشید که مدتهاست پشت ابرهای سیاه بودنش پنهان شده به زودی بر چهره رنج کشیده ام بار دیگر خواهدتابید ومن این روزها فقط منتظر آمدن فردایی هستم که اثری از او درآن نباشد..... پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم در تمام طول پاییز نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم وچشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم زردو نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت درآن درخشیدن گرفت پیش می روم و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همراه عاشقت بوده ام پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد وپاییز امسال.... عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است... کاش می دانستی! صدایم کن مرا به نام بخوان مرابا زیباترین واژه عاشقانه صدا بزن بگذار با حرف حرف نامم که بر زبان تو جاری می شود تمام وجودم غرق در حسی ناشناخته شود مرا صدا کن با عاشقانه ترین حس روحم را پرواز ده خلاصم کن از تردیدناشناخته ای که گاه به گاه سراغ لحظه هایم را می گیرد عطر نفس هایت را بر من بنوشان بگذار مست شوم مست تر از همیشه خرابم کن نگاهم کن در مستی سکرآور چشمانت غرقم کن و به لبهای مشتاقم اجازه سجده بر چشمانت را بده بگذار در عشق بازی لب من و گونه های تو من و تو تنها نظاره گر باشیم یکبار برای همیشه صدایم کن یکبار عاشقانه تر از همیشه بگذار تمام واژه های گمشده در مقابل دیدگانم ردیف شوند و من انتخاب کنم که با کدامین واژه تازه شکفته جوابت را دهم وقتی صدایم می کنی تازه می شوم و مناره های همه مساجد بر روشنی دیدگانم رکوع می کنند صدایم که می کنی متولد می شوم مانند روز اولی که از مادر زاییده شدم و تو با حریر نگاه مخملیت مرا قنداق خواهی کرد صدای تو مرا خواب می کند و من در خواب تنها به دنبال رد پای تو خواهم گشت تا بتوانم تا ته دنیا قدم به قدم همراهت باشم صدای تو روح سبز ناشناخته ای بر من می دمد و من بی آنکه بدانم چرا با طنین صدایت عاشق می شوم و چون دخترکان نوجوان سرخی گونه هایم را به رخ آیینه ها می کشم این روزها مدام منتظرم که باز با همان آهنگ آشنا صدایم کنی و من با نگاهی مشتاق تر تو را به جشن تولد دلدادگی هایم دعوت کنم رنگ نگاهت را می شناسم بیشتر از تمام کسانی که عشق رابا تو تجربه کردند و حتی بیشتر از آنکه هر روز و شب لحظات بارانی نگاهت را با خویش نجوا می کند من به آفتاب خواهم گفت از زلالی چشمان تو سراغ قطره قطره اشک هایم را بگیرد و از ترنم نفس هایت صدای زمزمه وار دلدادگی هایم را با صمیمیت روزها و شب های عاشقی تفسیر کند این روزها من مانده ام و شکوه نگاه همیشه ماندگار تو و شمیم عطر نفس هایت که هرروز در ذهنم تکرار می شود و تمام دلتنگی های عالم جمع میشود و خودرا در گوشه دلم جا می کند من نمیدانستم دلم اینقدر گنجایش دارد که می تواند این همه دلتنگ بماند و باز تو در سرتاسر آن با همه وجود نازنینت جای خودرا داشته باشی تو رفته ای گویی هزار سال قبل از به دنیا آمدنم تمام روزهای با من بودن را ترک گفته ای تو رفته ای و من همچنان جای پای تورا از تمام جاده هامیدزدم ودر تمام آیینه های قدکشیده اطرافم رنگ آسمانی نگاهت را دنبال می کنم تو رفته ای و من سالهاست تنها با سایه ات به هم آغوشی پنهانی مشغولم و بوسه های آبدار را از لبان معصومت کش می روم تو رفته ای و من هنوز به شکفتن غنچه های نوازشگری می اندیشم که با سرانگشتان مهربان تو به شکوفه نشست و هنوز هرم نفس های بی قرارت را بر گونه های به سرخی نشسته ام حس می کنم تو رفته ای و سکوت همه آن چیزی است که بر لبهایم جاری می شود و نگاهی که راه رفته ات را با نمناکی گلایه آمیز پلک هایم شستشو می دهد شاید حقیقت تلخ زندگی من همین باشد تو رفته ای و من هنوز با عاشقانه ترین نگاه در انتظار رسیدنت ایستاده ام نميدانم من زيادي عاشقم كه اينقدر صبورم يا تو مرا با نگاه آسماني ات جادو كرده اي كه نمي توانم دخيل دستانم به حلقه مقدس بازوان تو را باز كنم شايد هنوز باورم نشده تو نمي تواني مرا حاجت روا كني در مقابل آیینه ترک هایی که با دستان سرد تو بر پیکرم تراشیده شده می شمرم..... یکی...دوتا...سه تا...هزارتا و ..... خسته تر از همیشه یه آینه می نگرم خدایا...این آیینه کی هزار تکه شد؟؟؟؟ شروع ترم یک هفته بعد از شروع ترم دو هفته بعد از شروع ترم قبل از میان ترم در طول امتحان میان ترم بعد از امتحان میان ترم قبل از امتحان پایان ترم اطلاع از برنامه پایان ترم 7 روز قبل از پایان ترم 5 روز قبل از پایان ترم 4 روز قبل از پایان ترم 3 روز قبل از پایان ترم 2 روز قبل از پایان ترم 1 روز قبل از پایان ترم شب امتحان 1 ساعت قبل از امتحان در طول امتحان هنگام خروج از سالن امتحان بعد از امتحان پیش چشمانم می رقصد و ناگهان چقدر دلم برای روزهای سرخوشی تنگ می شود صدای پای کودکی هایم در گوشم میپیچد صدای قهقهه های بی تعارف صدای پاهای کوچکم که دنبال قدم های باد می دویدم و صدای هق هق گریه هایم وقتی دل نازکم از چیزی می گرفت به اندازه همه روزهای زندگی ام دلتنگ حیاط خانه مادربزرگم شیطنت های بی بهانه رقصیدن با شعرهای من درآوردی قایم باشک پشت درختان و گاز زدن به هندوانه هایی که دستان مهربان مادربزرگ برایمان قاچ کرده بود دلم تمام آن دغدغه های خوش کودکی را می خواهد و دل خوشی های ساده رنگارنگ چقدر از آن روزها گذشته نمی دانم فقط می دانم دلم میخواهد یک بار دیگر در همان حیاط خانه مادربزرگ بایستم و همه خاطرات رنگ ورو رفته را مرور کنم شاید گوشه ای از روح من در آن حیاط هنگام قایم باشک گم شده باشد! امروز همه دلتنگی هایم را یک جا جمع می کنم و دوشنبه به دوشنبه تمام آنها را از بر می خوانم این ثانیه های لعنتی به من پوزخند می زنند و برای راه نرفتنشان نگاه مرا بهانه می کنند نمیدانم شاید اگر دیگر نگاهشان نکنم راه خود را بروند دلتنگی هایم را در بقچه ای می پیچم و هی میشمارمشان از اول تا آخر چند بارو چند بار شاید کم شوند یادم می آید بچه که بودیم می گفتند اگر چیزی را زیاد بشماری کم میشود پس چرا هر چه دلتنگی هایم را میشمارم زیاد تر میشود این بار عقربک های ساعت به من دهن کجی می کنند این انصاف نیست تمام لحظه های با تو بودن این ثانیه ها میدوند حال که نیستی به جای رفتن خوابشان برده زمان که بگذرد و تو که بیایی بقچه دلتنگی هایم را گوشه ای پنهان می کنم اما ...هفته بعد همین وقت باز من می مانم و .......همه دلتنگی هایم. سراپای وجودم در حسی لطیف خواستنی و رویایی غرق است من در این دریای آرام تمام هستی ام را به آرامش نگاهت دادم و دستانم را به موج های ملایمی می سپرم که دستان نوازشگر تو آن ها را میسازد این روزها صادقانه ترین کلام عاشقانه را می توان از لبهای من شنید و زیباترین برق عاشقانه در چشمان منتظرم پیداست نمیدانم این عطر نفس های توست یا شمیم خوش عاشقی که هر جا میروم همراه من است هر چه هست سخت سرمستم از وجودش و به خود میبالم که آنقدر عاشقم که خودم هم نمیدانم چقدر! راستی... من هنوز نفهمیدم من تورا عاشق کردم یا تو مرا!!!
يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت ميگم چشماتو ميبندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو ميبندي ... بهت ميگم برام قصه ميگي تو گوشم؟ ميگي آره! بعد شروع ميکني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نميشن ...ميدوني؟ ميخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي تو که نميدوني ميخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نميبيني که سريع مي برم ... نميبيني خون فواره ميزنه ... رو سنگاي سفيد ... نميبيني که دستم ميسوزه و لبم رو گاز ميگيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه ميگي.. من شلوارک پامه ... دستمو ميذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نميتوني ببيني ... تو بغلم کردي ... ميبيني که سرد شدم ... محکمتر بغلم ميکني که گرم بشم ... ميبيني نامنظم نفس ميکشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! ميبيني هر چي محکمتر بغلم ميکني سردتر ميشم ... ميبيني ديگه نفس نميکشم ... چشماتو باز ميکني ميبيني من مردم ... ميدوني؟ من ميترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم ميگيرهها ! بعدش تو همون جوري وسط گريههات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم ميشکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب... گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم گفتي... گفتم... حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه فرق ما اينه كه تو دروغ گفتي، من راستشو دلتنگی هاتو بردار به روی قلبم بذار تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار اگه منو نمی خوای حرف دلم رو گوش کن فقط برای یکبار بعدش خدا نگه دار تنهایی خیلی سخته وقتی چشام به راهه وقتی که شب سیاهه وقتی بدون ماهه تنهایی خیلی تلخه وقتی که بی تو هستم تنها میمونه دستم با این دل شکستم دلتنگی هامو بردار پیش خودت نگه دار هر وقت که تنها شدی منو به یادت بیار داری میری نمی خوام وقت تورو بگیرم این حرف آخر من دوست دارم دوست دارم میمیرم تنهایی خیلی درده اگه نیای تو خوابم وقتی تو اضطرابم تو هم ندی جوابم تنهایی خیلی سرده وقتی پیشم نباشی آتیشم نباشی بیدار میشم نباشی چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟ چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟ چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟ آیا میشه زیر آب گریه کرد؟ چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟ چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟ چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟ اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟ تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟ 1- اگه بهتون زنگ زد (در این مسئله فرض بر آروین نام بودن دوست پسرتونه...!!!) بگین سلام حمید جون. بعد یه دفعه انگار که تازه متوجه شدین بگین اوا خاک به سرم علی تویی؟؟؟؟ هتل و مجموعه تفریحی آتلانتیس با صرف هزینه یك میلیارد و 500 میلیون دلار در دبی گشایش یافت. يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که ميخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامهنويس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما يک سوال ميپرسم و اگر شما جوابش را نميدانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال ميکنيد و اگر من جوابش را نميدانستم من ۵ دلار به شما ميدهم. برنامهنويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا ميرود ۳ پا دارد و وقتى پائين ميآيد ۴ پا؟» برنامهنويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند. بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامهنويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ..
چون شانه هایم تحمل بدگویی و حرف مردم را ندارد
تو را دوست دارم نه خیلی
چون نمی توانم چشمم را به با دیگران بودنت ببندم
تو را دوست دارم نه کم
چون دوران خوبی را با تو سپری کرده ام
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت : آيا درخت بامبو و سرخس را مي بيني؟
پاسخ دادم : بلي.
فرمود: هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كننده اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي مي ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي كرد.
خداوند در ادامه فرمود: آيا مي داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلاتت بودي در حقيقت در حال مستحكم کردن ريشه هايت بودي. من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم. همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي كنند. زمان تو نيز فرا خواهد رسيد. تو نيز رشد مي كني و قد مي كشي!از او پرسيدم : من چقدر قد مي كشم.در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد مي كند؟ جواب دادم: هر چقدر كه بتواند...
به ياد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد
![]()
![]()
![]()
![]()
6)آیا می دانستید که موریانه ها قادرند 2 روز زید آب زنده بمانند .
7)آیا می دانستید که گونه ای از خرگوش قادر است 12 ساعت پس از تولد جفت گیری کند .
هستم ، تو هم هستي در كنارم
اما، سكوت بر لبانت جاريست
جاري چون رود ...
كلمات در ذهنت ، اما با زبانت دشمن
بگو ، دوباره صدايم كن
دوباره در ذهنت مرا به ياد بياور
اسمم ، يادم و نوشته هايم تقديم به سادگي مهربان نگاهت
نگاه كن ، ببين چه ساده شكستم
چه ساده و تنها
در بيچاره ترين روزنه هاي اميد ،
به فراموشي سپرده شدم
ببين منم نشسته به زانوي غم
سکوت ميفروشم و لبخند ميخرم
اسمم سكوت ، رازم سكوت ، جانم سكوت
همه چیزم قربانی نگاهت باد
نگاه كن كه مدتي است نديده اي نگاهم را
تو ، هستي ، من هم
تا به من ميخندي ، تا مرا ميبيني
تا صدايت هست ، هستي ، باش
اكنون من ، تنها ،در زمزمه سرد زمستان
به ياد تو سكوت ميفروشم
اكنون من در زاويه تاريك زندگي
با ياد تو ستاره هاي سفيد قالي را بهم گره ميزنم
و ميخندم به تو ، به خودم به تمام آرزوهايم
تنها اين معما مرا مي آزارد : اگر سكوت تمام شد چه بايد كرد؟

















نرو تو هم می پوسی میمیری بی من نرو
تو هم طاعون غم می گیری ای من نرو
آه نرو نرو نرو
تو که میدونی من بی تو
تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت
تو که میدونی کم میشم
تو که میدونی کم میشی
تو که میدونی هم آغوشه غم میشی نرو
آه نرو نرو
بری جواب روزاتو چی میدی؟
حرفای مارو تو گوش کی می گی؟
تو میدونی توی این بچه بازی
من و تو هر دو بازنده ی بازی
نرو که رفتنت صلاح ما نیست
ببین جدایی تو نگاه ما نیست
نرو نذار بگم عشق یعنی حسرت
نذار که این تمنا بشه نفرت
نرو
می تونین این سیر رو تا هفده بار تکرار کنین ولی بار هجدهم دیگه خطر مرگ داره.من مسئولیتی در قبال این حادثه ندارم.
2 - بهش زنگ بزنین و بگین کسی خونه نیست و دعوتش کنین خونتون ، بعد با دختر همسایه برید سینما و .........
3 - تا یه شوخی کوچیک با شما کرد سریعا جبهه بگیرین و باهاش دعوا کنین. با کلماتی از قبیل:مگه تو خودت خواهر و مادر نداری؟...یا یه همچین چیزایی .ولی دو تا سه دقیقه بعد خودتون یه جک فجیع یا افتضاح تعریف کنید و بعدش بشینید و قیافه بنده خدا رو تماشا کنید.
4 - آرایش شدید بکنید و از این شلوارای خیلی برمودا و آستین های مانتوتونو خیلی بزنید بالا
و برید جلوی بنده خدا رژه برید و وقتی به شما نزدیک شد و به دو سه متری شما رسید ، سرش داد بزنید و بعدش بشینید و زجر کشیدنش رو تماشا کنید.
5 - عکسهای دو نفره ای رو که با پسر نوه عمه ی خاله ی پدربزرگ پسر دختر خالتون و یا امثالهم گرفتید بهش نشون بدید ولی بهش اجازه ندید حتی یه دونه عکس باهاتون بگیره. 
6 - موقع تولدش جلوی دوستاش فقط بهش یه شاخه گل هدیه بدید
و حالشو حسابی بگیرید و (احتمالا بسته به قدرت و توانایی قلبی و شرایط جوی) بشینید و سکته شو تماشا کنید و لذت ببرید. 
7 - همین که تو ماشین بغل دستش نشستین شروع کنین به عطسه کردن و از بوی ادکلن چند صد هزار تومنیش که با زجرکش کردن پدر و مادرش خریده ایراد بگیرید و بهش بگید که به این بو حساسید.
8 - وقتی داره باهاتون حرف می زنه همین که به جای حساس حرفاش رسید بی مقدمه موبایلشو بردارید و به یکی از دوستاتون زنگ بزنید و چهار ساعت و چهل و هشت دقیقه با دوستتون حرف بزنید
و اون بدبختو تو کف حرف زدن و تو فکر قبض موبایل بذارید
به گزارش شبكه خبر به نقل از الجزیره، این هتل كه بزرگترین هتل در خاورمیانه محسوب می شود در زمینی به مساحت 113 فدان (بیش از 450 هزار متر مربع) احداث شده است و حدود هزار و 600اتاق و سوئیت دارد.
قیمت هر شب اقامت در هر یك از اتاق های این هتل بین 700 دلار تا 25 هزار دلار است. این هتل در چارچوب طرح دبی برای افزایش جذب گردشگر از هفت میلیون نفر كنونی به ده میلیون نفر در سال 2010 احداث شده است.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامهنويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما ميدهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامهنويس بازى کند.
پرمعنيترين كلمه «ما» است، آن را به كار ببر.
عميقترين كلمه «عشق» است، به آن ارج بنه.
بيرحمترين كلمه "تنفر" است، از بين ببرش.
خودخواهانهترين كلمه "من" است، از آن حذر كن.
ناپايدارترين كلمه "خشم" است، آن را فرو ببر.
بازدارندهترين كلمه "ترس" است، با آن مقابله كن.
با نشاط ترين كلمه "كار" است، به آن بپرداز.
پوچترين كلمه "طمع" است، آن را بكش.
سازندهترين كلمه "صبر" است، براي داشتنش دعا كن.
روشنترين كلمه " اميد" است، به آن اميدوار باش.
ضعيفترين كلمه "حسرت" است، آن را نخور.
تواناترين كلمه " دانش " است، آن را فراگير.
محكمترين كلمه "پشتكار" است، آن را داشته باش.
سميترين كلمه "شانس" است، به اميد آن نباش.
لطيفترين كلمه "لبخند" است، آن را حفظ كن.
ضروريترين كلمه "تفاهم" است، آن را ايجاد كن.
سالمترين كلمه "سلامتي" است، به آن اهميت بده.
اصليترين كلمه اعتماد است، به آن اعتماد كن.
دوستانهترين كلمه "رفاقت" است، از آن سوءاستفاده نكن.
زيباترين كلمه "راستي" است، با آن رو راست باش.
زشتترين كلمه "دورويي"است، يك رنگ باش.
ويرانگرترين كلمه "تمسخر" است، دوست داري با تو چنين شود؟
موقرترين كلمه "احترام" است، برايش ارزش قايل شو.
آرامترين كلمه " آرامش" است، به آن برس.
عاقلانهترين كلمه "احتياط" است، حواست را جمع كن.
دست و پاگيرترين كلمه "محدوديت" است، اجازه نده مانع پيشرفت بشود.
سختترين كلمه "غير ممكن" است، وجود ندارد.
مخربترين كلمه "شتابزدگي" است، مواظب پُلهاي پشت سرت باش.
تاريكترين كلمه "ناداني" است، آن را با نور علم روشن كن.
كشندهترين كلمه "اضطراب" است، آن را ناديده بگير.
صبورترين كلمه "انتظار" است، منتظرش بمان.
قشنگترين كلمه "خوشرويي" است، راز زيبايي در آن نهفته است.
تميزترين كلمه "پاكيزگي" است...
رساترين كلمه "وفاداري" است، سر عهدت بمان.
تنهاترين كلمه "گوشهگيري" است، بدان كه جمع هميشه بهتر از فرد بودن است.
هدفمندترين كلمه "موفقيت" است، پس پيش به سوي آن...
نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت
17:44 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان1387ساعت
14:46 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت
16:55 توسط ندا| |
1)آیا می دانستید قد فضانوردان هنگامی که در فضا هستند 5تا7 سانتی متر بلند تر می شود.
نوشته شده در شنبه 25 آبان1387ساعت
16:33 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
15:6 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
15:1 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
15:0 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:59 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:59 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:58 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:56 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:54 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:53 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:50 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:42 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:37 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:34 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:29 توسط ندا| |
شکسته تراز همیشه
نوشته شده در چهارشنبه 22 آبان1387ساعت
14:22 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت
18:18 توسط ندا| |
باز تصویر کودکی های از دست رفته
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت
18:16 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت
18:7 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت
18:3 توسط ندا| |
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت
20:14 توسط ندا| |
گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت
20:11 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت
17:44 توسط ندا| |
چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت
19:53 توسط ندا| |
در میان همگان گشتم و عاشق نشدم / تو چه کردی که تو را دیدم و دیوانه شدم
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت
19:52 توسط ندا| |
نرو آه نرو نرو
تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری
نوشته شده در سه شنبه 14 آبان1387ساعت
19:32 توسط ندا| |
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت
17:23 توسط ندا| |
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت
17:11 توسط ندا| |
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت
17:0 توسط ندا| |
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت
14:50 توسط ندا| |
سازندهترين كلمه گذشت است، آن را تمرين كن.
نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت
14:37 توسط ندا| |



