تبليغاتX
nell
nell

دختر شبهای کویر

ترک شيرازي
جناب حافظ سرودند :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

سالیان سال بعد صائب سرودند :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
اگر چیزی کسی بخشد زمال خویشتن بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

سالیان سال بعد شهریار سرودند :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور افکند دل ما را

و سالیان سال بعد یکی از شاعران کوچه و بازار زیر لب گفت :

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور می دانیم
زمال غیر می دانیم سمرقند و بخارا را
و عزرائیل ز ما گیرد تمام روح و اجزا را
چه خوشتر می تواند باشد ز آن کشک و دو من قارا؟
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 17:44 توسط ندا| |

1. titanicزبان اصلي بسيار روان ماجراي اصلي
2.اگه اهل رمان هستين عقاب تنها کار دانيل استيل
3. جاني فرشته (خيلي دوسش دارم) رمانه
4. عروج انسان کمي فلسفي کتاب قديمي ايني که دست منه مال سال 1360 وسطاشم
5.يک
6. من و برادرم (اشرف پهلوي) اينم کمي قديميه
7.سري اني در اونلي حدود 11 تا کتابه 400 صفحه اي
8. رستاخيز و اناکارينا (تولستوي) کم حجم
9.بابا لنگ دراز و دشمن عزيز
10.سينوهه
11. دزيره (عشق منه هنوزم اگه بخونم دوست دارم) ماجراي فرانسه و معشوقه ناپلون
12.ارزو هاي بزرگ ( چارلز ديکنز) خيلي وقت پيش خوندم
13.باغ مخفي
14.سهم من
15. دالان بهشت
16.دايي جان ناپلون
17.عروسي به نام ميراندا
18. مدار صفر درجه
19. ماجرا هاي نارنيا تا کتابه
19.1 شير کمد جادوگر
19.2 شاهزاده کاسپين
19.3 کشتي سپيد پيما
19.4 صندلي نقره اي
19.5 اسب و ادمش
19.6 خواهر زاده جادوگر
19.7 اخرين نبرد
20 دختري با گوشواره هاي مرواريدي ( فيلمش هم هست ) قشنگه
نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 23:32 توسط ندا| |
۱ امروز تو مدرسه نشسته بودیم تا ناظم بیاد سوت بزنه بریم امتحان بدیم. درسا رو هم دوره میکردیم. لیلا شاعرا رو دوره میکرد و درس می پرسید گفت خوب نوبل ادبی رو کی گرفت؟ پریا سریع گفت : گاندی !!!!!!!!! همه سوتیو گرفتیم

منم گفتم نه تاگور. پریا گفت خوب گاندی کمکش کرد منم گفتم نه !!!!!!!!! کمک کرده بود من مثلا درس خونده بودم.

۲ . لیلا پرسید عبد الملکیان چی داشت ؟  پریا گفت چشمه و رود !!!!! شادی گفت نه مثل چشمه مثل رود!!!!! ( ریشه در ابر) سونی گفت شما میخواین امتحان بدین الان نه درستش ریشه در ابره!!!!!!!

۳ سوتی بعدی من زرین کوب رو نوشتم جوینی !!!!!!!!!!!

۴ پریان داشت میگفت  میری الهی بمیری نه نمیری قافیه بهتره

۵ داشتیم اماده میشدیم واسه عکس عکاس گرامی چند عکس از ما تو دسشویی جلو اینه گرفت

۶ ابمیوه الوو ورا رو همه تا مدت ۴۵ دقیقه الو دعا میگفتیم هر دو گیاه دریایی ه ولی دومی مدلی علفه با دو لایه سلولی

نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 21:27 توسط ندا| |
ای خدا ۱۰ تا امتحانو ادم باید تو ۳۰ روز بده دیگه داره حالم بد میشه. 
نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 9:50 توسط ندا| |
سلام

امروز امتحان زیستو دادم چه احساسی دارین وقتی سوالی که همه غلط نوشتنو درست زدین ولی ۰.۲۵ غلط چرت دارین.؟

۰.۲۵ امتیازی دارم شاید ۲۰ شم هووووووووووووورا

نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387ساعت 21:42 توسط ندا| |
سلام

اینو اینجوری مینویسم چون ممکنه بخونی. اینجا مینویسم چون میدونم وقتایی که اصرار میکنم میایو نگاه میکنی.

میدونم تشکر کردم ولی بازم. میخوام بدونم اشکال داره حرفاتو به یه سری از بچه ها بگم تا شاید مثل من شن؟ اسمتو نمیگم. نمی دونی وقتی شماره رویا رو پاک کردم چقدر راحت بودم. چون تصمیم گرفتم اون جوری باشم که میخوام اونجوری که تو صحبتا بهش رسیدم.

راستی صاحب چند تا اسم جدید شدی ۱.g.f grand father 2  بعدا میگم چرا

                                                  ۲. @ اینو شاد بدونی مخفف چیه؟

ببخشید صمیمی شد

راستی چقدر تو نوشتم تشکر اوردم؟!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 19:15 توسط ندا| |
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »




رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»


مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.


چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .


راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.


صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»


اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»


مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»


رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»


مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»


راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.


پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.


راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.


و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.


در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.


.


.


.


.


.


.


.


..


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .




لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:40 توسط ندا| |
چند وقت قبل داشتم با خالم حرف ميزدم و کل کل ميکردم. خالم گفت :بچه ها وقت خوابه فقط يادتون نره گردنبنداتونو از گوشتون در ارين!!!!!!!!!! البته ساعت 2 صبح اين سوتيا طبيعيه


جمعه هم با خانواده داييم رفته بوديم باغ سالار يهو پسر داييم که کنار من نشسته بود رو کرد به منو بلند گفت ندا اون نوشابه ي ابيو بده من !!!!!!!!!! اينو سوتيا از يه المپيادي هاشمي نژادي بعيده


تو مسافرت رو کردم به خالم گفتم واسه مامان بزرگ سوغاتي چي ميخواين ببرين شوهر خالم خيلي جدي گفت خوب معلومه کراوات منم يهو گفتم کدومشو؟!!!!!!!! بعدشم بلافاصله گفتم جدي؟؟؟؟؟؟


تو مسافرت داشتم به دختر خالم ریاضی و پخش عباراتو یاد میدادم. سر امتحان کردنش یه پرانتز دادم دستش یعنی یه عبارت بود و دورش پرانتز کشیدم گفتم با این باید چی کار کرد سری گفت نابغه معلومه پخشی!!!!!!!! من نابغم یا تو ؟


سر دیکتش به جای نقطه سر خط گفتم نقطه خط اول!!!!!!! طفلی منتظر بود بگم با خط اول چی کار کنه!!!

Reading a BookReading a Book
پسر عموی مامانم تو باغ داشته 45 دقیقه دنبال یه اقایی از صاحب های باغ میگشته (این باغه 4 تا صاحب داره که یکیش پسر عموی مامانمه وارثشه ) و داشته بهش فهش میداده که می فهمه منظور از این صاحب باغ خودشه!!!! به به


دختر خالم واسش اب پرتقال ریختم دادم دستش شروع کرد به فوت کردنش!!!!! اینم روشیه

 
امدم سیم اینترنتو بکشم اول از کامپیوتر کشیدم بعد با خودم گفتم بزار از دو شاخم بکشم نکنه وصل بمونه !!!!!!!!!! دلم نیامد ننویسم


رو کردم به داداشم میگم بده من اون فوتبالمو منظورم همون موبایل بود !!!!!!!!!!! عجب شباهتی

نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 18:8 توسط ندا| |
اولا تولدم مبارک
دوما روز معلم مبارک
امروز يه گل به يه معلم واقعي دادم (يعني استاد). البته به يه معلم 6 جلسه اي هم تبريک دادم!!!
 بله 6 جلسه اي ميخوام از پريروز بگم ما جمعه ها ميريم مدرسه واسه کلاس؛
منم واسه تولدم 5شنبه رفتم موهامو کوتاه کردم و اون ارايشگر گرام لطف کرد
 و اول از همه به پايين موهام گير داد (خودش کوتاه کرده بود) گفت چقدر بد کوتاه شده!!!
سوتي داد و يه 20 سانتي و زد (گريه م گرفت) بعد کارشو کرد و جلو رو کوتاه کرد به سبکي که حتما چتري ميخواد من مقنعه م هميشه عقبه ديگه نور علي نور.

 صبح که رفتم مدرسه موهام عجيب بود.
 دخترا هم که خودشون ميدونن تو مدرسه چه خبره شروع شد به سرازير شدن نظرات.
 تسوکه يهو دستشو کرد تو موهامو يه دسترو کشيد بيرون منم رفتم سر کلاس از پنجره کوچه رو ديد ميزدم که يهو ديدم يکي از معلما با خواهرش امد نگاه به گوشيم کردم ديدم اس ام اس دارم !!!
 تارا بود طبق معمول و سوال معروف کلاس مرتضوي هست يا نه؟
 امدم زنگ بزنم ديدم انتن نيست رفتم تو حياط ديدم همون معلم با يه بلوز نارنجي وارد شد!!!!!!
بله با بلوز نارنجي
 منم داشتم به دوستم فهش ميدادم که ((اي احمق تو هر جلسه ده دقيقه مونده به کلاس بايد اينو بپرسي؟))
 اونم در حال حخنده گفت اره!!!!!!!!!
 ماجراي شب تولد هم که حدودي نوشتم. اينو از 15 ارديبهشت نوشتم ولي الان مي گذارم

نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 16:42 توسط ندا| |