آخر کلاس معلممون آقای بصیری گفت:"خوب،حالا هر کی هرچی دلش میخواد بگه، از مدرسه، از کلاسایی که با هم داشتیم، از هرچی..."
ندا:"شما خیلی زود از کنترل خارج میشین، مثلا اون روز با جزوه ی حضورغیاب محکم زدین تو سر من!"
آخه یا بگو جزوه سوالا، یا بگو دفتر حضورغیاب!
ما که نفهمیدیم منظورش کدوم بود!
خوب،فکر کنم بسه،پس...
"بای بای"
امروز تو مدرسه نشسته بودیم تا همین اقای بصیری بیاد از صبحشم سه تا قورباغه و شاید دوتا وزغ و یه دونه قورباغه اورده بودیم مدرسه اسمم روشون گذاشته بودیم (الان صاحب اسما منو میکشن) یکی امیر رضا و یکی یمین و یکی دیگه هم سامان.!!!!!!! حالا ظهر که شد دوتا وزغا مردن و قورباغه یا همون امیر رضا مونده بود . یهو پریا که از تو کلاس امده بود تو حیاط و سراغ وزغا رو گرفت منم گفتم یمین مرد
پریا گفت واقعا ؟
منم گفتم اره .
پریا گفت چرا ؟
منم گفتم مرد دیگه!!!
پریا گفت بابا شما چقدر رله ای. تسلیت دادین؟
من نفهمیدم!!!!
تازه دو هزاریمون افتاد پریا از اول صحبت دنبال اون یمین بوده نه این یمین!!!!!!!!!!!!!!