دختر شبهای کویر
برو بچ سمپادی سال نو مبارک یه یه هفته ای نیستم مواظب خودتون باشین و شریاتونو بکنین پس فعلا بای
و........ باران باران رویاست . میان بالهای شب میخزد به پنجره های بسته دست میکشد در نی زارها میدود باران رویاست...... آرزوهارا صبر میکند در کوچه های گذشته قدم میزند هیچ نمیپرسد همه چیز را میداند باران ....... رویاست و رویاها به بارانی شسته خواهند شد تو نیز بارانی میان رویاهای من تا صبح قدم میزنی رازها را نوازش میکنی هیچ نمی پرسی همه چیز را میدانی !!!
حتما برات پیش اومده وقتی داری به آسمون نگاه می کنی یکی ازت بپرسه: دوست داری کدوم ستاره مال تو باشه؟ داری بکدوم ستاره نگاه می کنی؟ دارم به پر نور ترین ستاره نگاه می کنم. من از تو دل نمی برم اگر چه از تو دلخورم اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال كن كنار كن تو نشسته ام منی كه در جوانی ام به خاطرت شكسته ام تو در سراب آینه شبانه خنده می كنی من شكست داده را خودت برنده می كنی نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم بیا ببین كه بی تو من چه عاشقانه سوختم رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوز ها صدا بزن مرا شبی به غربتی كه ساختی به لحظه ای كه عشق را بدون من شناختی سال ۱۹۹۸ را می توان یکی از پر بار ترین سال های ادبیات جهان دانست ، در سالی که نویسندگان بزرگی همچون ژوزه ساراماگو از پرتغال در کنار پائولو کوئلیو از برزیل و چندی دیگر از بزرگان با انتشار کتابهایی غنی برگ زرینی را در تاریخ بر جای گذاشتند. در این سال ژوزه ساراماگو با انتشار کتاب پر فروش و بی مانند خود یعنی " کوری " توانست جایزه نوبل را در رقابت با بزرگان ادبیات جهان کسب کند ، کتاب کوری کتابی است که ساراماگو در ان با بازافرینی کابوسی هولناک در خیالاتش ، نمود حقیقتی سترگ را در جامعه ورق می زند تا جایی که برخی کوری را ایینه ای از نهیلیست می دانند ( که البته نظریه صحیحی نیست!! ) و نشان می دهد که چشمانی بسته داریم و امروز باید از کوری خارج شویم. در همین سال پائولو کوئلیو نیز با انتشار کتابی جاودان به نام " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد " بار دیگر نام خود و کتابش را در صدر پر فروش ترین لیستها قرار داد تا یکی از مجموعه های سه گانه ی او که با " کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم (۱۹۹۴) " ، اغاز و با " ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد (۱۹۹۸)" ،به اوج و به وسیله " شیطان و دوشیزه پریم (۲۰۰۰)" ، به پایان می رسد ، در سال ۹۸ و ۹۹ یکی از خاطرانگیزترین کتابهای تاریخ باشد. هر سه مجموعه یاد شده به یک هفته از زندگی یک زن اشاره می کنند که همگی به یکباره خود را در برابر عشق ، مرگ و یا قدرت می یابند و درا این زمان طولانی یک هفته ای تصمیم می گیرند سرنوشت خود را بپذیرند یا نه! هم ساراماگو و هم کوئلیو هر دو در این سال با نگاهی خیال انگیز واقعیت هایی تلخ در زندگی ماشینه شده را بر روی انسان ها می گشایند و با تلنگری بزرگ انسان ها را از خواب غفلت خارج می کنند. هر چند فضای ورونیکا محدود به یک تیمارستان روانی است اما به راستی تمامی جهان را می توان در ان چهار دیواری دیوانه وار تعریف کرد. هر دو کتاب برای خوانندگان ناشی و ظاهربین بسیار کتاب های زننده و زشتی هستند اما به عقیده مفسران و عمقی خوانان جهان از بی نظیرترین اثار ها به حساب می ایند که قبل از شروع قرن ۲۱ زشتی های بزرگ شده ی قرن ۲۰ را نشان می دهند تا شاید در اواخر قرن بعدی نویسندگان مجبور به نوشتن چنین نوشته های غم انگیزی نشوند!!! کوری در ایران به دست اسدالله امرایی ترجمه و انتشارات مروارید ان را به چاپ رسانده و ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد توسط انتشارات کاروان با ترجمه ارش حجازی چاپ شده است. به امید روزی که از کوری خارج شده و بدانیم: " دیوانه بمانید، اما مانند عاقلان رفتار کنید. خطر متفاوت بودن را بپذیرید ، اما بدون جلب توجه متفاوت باشید. (پائولو کوئلیو) " دو جهانگرد آمریکایی به قاهره رفتند تا عارف معروفی را در آنجا به نام حافظ اعیم ببینند . وقتی به منزل او رسیدند با کمال تعجب دیدند که عارف در اتاقی بسیار ساده زندگی میکند . اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد . دو جهانگرد از عارف پرسیدند لوازم منزلتان کجاست ؟ تو يکي از شبا ستايش که خدا بود گفت اي دزدا ميخواين کيو بکشين ماهم قرار بود اشاره کنيم ساشا که با چشماش فهموند ولي اسکاریس که نميتونست با دماغش اشاره کرد ستايش هم کم نياورد گفت با دماغ اشاره کردنم ياد گرفتيم و اين شد که اسکاریس ضايع شد و روز بعد کشته شد. دیگه داره حالم از بی معلمی بهم میخوره یه روز فیزیک نمیاد یه روز پرورشی یه روزم دینی!!!!!!!!!!!!!!
. ما رفتیم تو حیاط نشستیم . منو اشتر قندیو زرافه جانو اسکاریس
.و رو زمین حیاط دایره نشسته بودیم اهنگ گوش میکردیمو
غیبت اشتر قندی رو کرد به منو گفت نل میری دلستر بگیری منم پولارو جمع کردم و رفتم ۴ تا دلستر از راهنمایی گرفتمو برگشتمو مدو سرک بکشم
سرمو از در مدرسه کردم بیرون )نماز خونه تو کوچهی سمپاده( دیدم معلممون داره حرف میزنه با مشاور پس سریع برگشتم زرافه داشت مجله دانشمند منو (روی جلدشو) می خوند. من یهو گفتم اونجارو!یکی از معلما وارد مدرسه شد. هستی هم خوند: ان مرد از فضا امده بود
. معلمه هم شنید یه چچپ نسارمان نمود
ولی گروه ما از خنده ترکید![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با معذرت از معلم
او برروي يک صندلي دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي ميخواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد


یا ازت بپرسه :
اکثر ادما می گن:
ولی یادت باشه
اونی که از همه پرنورتره،علاوه بر تو،چشم خیلیای دیگه دنبالشه.
به ستاره ای خیره شو که حتی اگه کم نوره،
ولی مطمئنی جز توهیچکس دیگه بهش چشم ندوخته !!!!!!!
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک: راستش تشخيص اوليهام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خونآشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخهسوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرندهام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همهاش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی: پس مکانيکه ميدونه که با دوست دخترش...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سیدیهات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بکآپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجکانداز: گفتی تا چند بشمرم؟



همه غوطها بخوردی، همه کارها بکردی منشین زپای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل در سپردی بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار در گرفتی نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خنک ان قمار بازی که بباخت انچه بودش بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی نه چو روسبی که هر شب کشد او به یار دیگر
نظرش به سوی هرکس به مثال چشم نرگس بودش ز هر حریفی طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر
که اگر بتان چنین اند ز شه تو خوشه چین اند نبده ست مرغ جان را جز او مطار دیگر
عارف می گوید : مال شما کجاست ؟
جهانگردان می گویند لوازم ما ؟ما اینجا مسافریم عارف میگوید من هم همین طور !!
نوشته پائولو کوئلیو
ود و چه روزي فقط ميدونم سوني پرسيد چته گفتم دعوا کردم
گفت الهي سرچي با دوست پسرت دعوا کردي!!!!
گريه نکن ميدونم دوسش داشتي برميگرده!!!!!. گفتم بشين بينيم بابا دوست پسر کيلو چنده؟
گريه واسه چي؟
ساشا که تازه امد گفت![]()
بحث چيه سوني گفت با يکي دعوا کرده عصبيه. ساشا گفت اوه اسمش تو چشمانت حک شدن
نشنيده بودم اسم تو چشا حک شه پس ساکت شدم تا زرشو بزنه گفت دارم اسماشو ميبينم
چي بود اسم پسره هستي هم تازه امد نشست ساشا هم امد کم نياره اولين اسمي که شد
و گفت رضا هستي هم گفت اون که اسم داداششه
سوني هم گفت ااااا اشتب شد ارش نه ارمين منم که خندم گرفت چشامو بستم گفت اااا![]()
بزار ببينم چشاشو بست نامرد![]()
سوني غرق شيمي بود و جواب نداد پس در نتيجه ساشا دست کرد تو کيف سوني و اولين کيسه اي که به دستش رسيد در اورد![]()
حدس بزنين توش چي بود کرم عقرب ..![]()
. نه دو قرص نون کامل ساشا که روده بر شد من و هستي هم که پشت سرياشونيم ترکيديم![]()
![]()
![]()
سوني که تازه گرفته بود چي شده نونارو که شعاع هر کدوم 20 سانت بود سريع چپوند تو کيف ولي معلم داشت چپ چپ نگامون ميکرد![]()
![]()
اين شد که قبل از اينکه سوني نونارو بزاره تو کيفش کلاس ترکيد
البته ما هم بي نسيب نمونديمو نصف نونو خورديم
سوني رو کرد به معلم گفت اينا منو اذيت ميکنن
هستي هم امد دفاع کنه حواسش نبود دهنش پره با همون دهن پر سر کلاس با معلم حرف زد![]()
![]()
![]()
که مثلا از مثلا گازهايي مثلا -> از گازهايي مثل ..
.
بعد شب که ميشه شب بر عکس ميشه -> تو شب بر عکس ميشه ![]()
فرو سرخ که ميگيره چه اشعه يي ميده کمپبل : گلوکز !!! نمي دونستيم گلوکز هم اشعه ست![]()
![]()
![]()
![]()
من افسانه هاي ايرلند ميخونم
سوني افسانه هاي اسکاتلند
و هستي يه کتاب مرجع 33 جلدي![]()
که از تهران واسه مدرسه فرستادن به نام بريتانيکا*
ميخونه و من ميزاي ديگرو نميدونم
درس درس ادبيات است و درس فرهنگ برهنگي و برهنگي فرهنگي معلم براي اسم درس ميگه ghalbe ax داره يهو تسوکه ميگه با کدوم غين !!!!!
تو قسمت خياطان پادشاه ميگه کلمه زربفت مرکب مرخمه يهو سوني کتابي که زير ميز ميخوندو ميبنده و ميگه مرخم چه جوري مينويسن ؟!!!!!!!!!!!!!!!
مگه چند جور ميتوني بنويسي!!!!!! تو کتاب بخوني سنگين تره
چهارشنبه معلم فيزيک نيامد نشستيم مافيا بازي کرديم يه دور يک ساعت و نيم طول کشيد بازي تو
حياط بود رو زمين بچه ها هم دايره نشسته بودن اخر تنها دزدي که موند من بودم!!
ساشا و پريا رو کردن به سوني اشاره کردن منم که دورم خالي بود با خيال راحت با دست اشاره کردم .
ستايش گفت اي نخبه ها با دست اشاره نکنين!!
زنگ بعدشم پرورشي داشتيم که نيامد و ما بازهم الاف عادت می کنیم!!!!
نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت
13:26 توسط ندا| |
دیروز معلم ریاضی هم از ۴۵ دقیقه مونده به زنگ به ما گفت بریم نماز
نوشته شده در جمعه 24 اسفند1386ساعت
15:35 توسط ندا| |
هیچ عشقی برتر و بالاتر از عشق به خدا نیست
( برنارد شاو )
عشق یک تنفس آسمانی از هوای بهشت است
( ویکتور هوگو )
هرگز گمان نکنید که زمام عشق به دست شماست ، بلکه این عشق است که اگر شما را شایسته ببیند زمام شما را به دست خواهد گرفت و شما را هدایت خواهد کرد
من در شگفتم از شما که عشق هاتان دیوانگی کوتاه و ازدواج شما حماقتی طولانی است
( نیچه )
ناداری بلاست و از آن بدتر بیماری تن و از بیماری تن دشوارتر بیماری دل است
( پیامبر اعظم ص )
چه سخت است زندگی هنگامی که ما احساس کنیم در زیر آسمان کسی نیست که ما را دوست داشته باشد
( لرد آوریبوری )
عشق سپری است که خداوند به انسان داده تا با آن به سوی خدا پرواز کند
( میکل آنژ )
عشق در دریا غرق شدن و دوست داشتن در دریا شنا کردن است
( دکتر علی شریعتی )
وحشت تنهایی وقتی است که کسی را دوست نداشته باشیم
( محمد حجازی )
زندگی کردن بدون عشق مانند زندگی در تاریکی است
( موریس مترلینگ )
شرط عاشق آن است که هرچه معشوق دوست دارد او نیز دوست بدارد
( فخرالدین عراقی )
خوشبخت کسی است که خداوند دلی پر احساس به او ارزانی داده که می تواند عشق بورزد و دوست بدارد و همیشه در سوز و گداز باشد
( ویکتور هوگو )
زمان همه چیز را از بین می برد ، تنها عشق است که آن را جاودان می کند
( پل کلودل )
اگر جوانی را از عشق منع کنید مانند این است که مریضی را در بستر بیماری سرزنش کنید
( دوکلوس )
عشق چشم های انسان را از دیدن عیوب منع می کند (ارسطو)
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت
20:18 توسط ندا| |
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت
20:48 توسط ندا| |
نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت
19:4 توسط ندا| |
نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت
18:57 توسط ندا| |
آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت
15:56 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت
15:53 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت
15:44 توسط ندا| |
همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر سگ خوش را رها کن که کند شکار دیگر
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت
15:40 توسط ندا| |
نوشته شده در چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت
15:38 توسط ندا| |
نمي دونم چه زنگي ب
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت
19:20 توسط ندا| |
سر زنگ شيمي همه گشنشونه و دارن دنبال خوراکي مي گردن ساشا رو کرد به سوني : هي سوني خوراکي نداري
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت
19:13 توسط ندا| |
از خونه دور ميکردن تو حياط مي سوزوندن -> نفهميديم تو حياط ميسوزوندن يا دور از خونه
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت
19:7 توسط ندا| |
کلاس غرق در ادبيات فارسي و همه دارند درس گوش ميدهند !!!!!!!!!!!!
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت
19:6 توسط ندا| |
سلام امروز جمعه ست تو اين هفته سايت مدرسه راه اندازي شد ادرسو هر وقت فهميدم ميگم .
نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386ساعت
19:2 توسط ندا| |
سلام
نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت
19:47 توسط ندا| |


