تبليغاتX
از همه طرف
 
 
:: تبليغات
 

 
 
 
 

در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله‌اي  جلوي  ويترين مغازه‌اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:

«حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.»

پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟»

زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.»

پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.»

 

| لينک ثابت |  سه شنبه 20 آذر1386 | 17:14 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

دوروز مانده بود به پايان جهان   تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است  ، تقويمش  پر شده بود

وتنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود ، پريشان شد !

آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روز هاي بيشتري را از خدا بگيرد ، داد زد و بد وبيراه

گفت ، فرشته سكوت كرد  !

آسمان و زمين را به هم ريخت ، فرشته سكوت كرد !

جيغ زد و جاروجنجال راه انداخت ،  فرشته سكوت كرد !

به پر و پاي فرشته پيچيد ، فرشته سكوت كرد !

كفر گفت و سجاده دور انداخت ، باز هم فرشته سكوت كرد !

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد ، اين بارفرشته سكوتش را شكست و گفت :

بدان كه يك روز ديگر هم از دست دادي ...

تنها يك روز ديگر باقيست !

بيا و حد اقل اين يك روز را زندگي كن ...

لابلاي هق هقش گفت : اما با يك روز؟!                 با يكروز چه كار ميتوان كرد ؟!

فرشته گفت : آ نكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزاران سال زيسته

است و آنكه امروزش  را در نيابد هزار سال هم به كارش  نيايد ...

و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي كن ...

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ، اما ...

اما ميترسيد كه حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، نكند قطره اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد !

قدري ايستاد ، بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد‌ ؟!

بگذار اين يك مشت زندگي را خرج كنم ...

آنوقت شروع به دويدن كرد ، زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و بوييد و

چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود ، ميتواند بال بزند ، ميتواند پا روي خورشيد

بگذارد  و ميتواند ...

او در آن يك روز آسمان خراشي را بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي به دست نياورد ،

اما...

اما او در همين يك روز روي   چمنها خوابيد ، كفش دوزكي را تماشا كرد ، سرش   را بالا گرفت و

ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته

دل دعا كرد  ...

او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق

شد و عبور كرد و تمام شد !

او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :

او در گذشت  ، كسي كه هزاران سال زيسته بود

 

| لينک ثابت |  سه شنبه 20 آذر1386 | 17:12 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

 

| لينک ثابت |  پنجشنبه 15 آذر1386 | 22:49 

  بيان انتقادات و پيشنهادات  
 
:: لينک باکس
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
لوگوي ما
 
از همه طرف

 
 
 

لوگوي دوستان

 
از همه طرف

 
 
 
لينک دوني
 

 
 
 
طراح قالب
 
اين قالب توسط Temp-Designer طراحي و ترجمه شده.