در هیئت شاهزاده ای کوچک
با آرزوهایی بزرگتر از سیاره ات
به سیاره ی کوچک من آمدی.
ازخانه ات گفتی
وگلی که دوستش داشتی
وکهکشانی که قلبت بود.
ومن نفهمیدم که در کجای افسانه ات
اهلی تر از اهالی سرزمینت شدم.
درگرگ ومیش کدام غروب رفتی......نمیدانم
اما یادم رفت بگویم مراقب خودت باش
یادم رفت به تو بگویم پشت سرت را نگاه کن.....
این روزها به جاده هم اعتباری نیست
اصلا یادم رفت به تو بگویم
صبر کن!
نرو تا با هم برویم.
یالااقل حالا که میروی یادت را هم با خودت ببری
.............
اما هنوز منتظرم .چه سرنوشت این جاده گل باشد