دختر شبهای کویر
اصل اول: در زندگي، همه چيز عادلانه نيست، بهتر است با اين حقيقت کنار بياييد.
اصل دوم: دنيا براي عزت نفس شما اهميتي قايل نيست. در اين دنيا از شما انتظار ميرود که قبل از آنکه نسبت به خودتان احساس خوبي داشته باشيد، کار مثبتي انجام دهيد.
اصل سوم: پس از فارغالتحصيل شدن از دبيرستان و استخدام، کسي به شما رقم فوقالعاده زيادي پرداخت نخواهد کرد. به همين ترتيب قبل از آنکه بتوانيد به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسيد، بايد براي مقام و مزايايش زحمت بکشيد.
اصل چهارم: اگر فکر ميکنيد، آموزگارتان سختگير است، سخت در اشتباه هستيد. پس از استخدام شدن متوجه خواهيد شد که رئيس شما خيلي سختگيرتر از آموزگارتان است، چون امنيت شغلي آموزگارتان را ندارد. اصل پنجم: آشپزي در رستورانها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگهاي ما براي اين کار اصطلاح ديگري داشتند، از نظر آنها اين کار «يک فرصت» بود.
اصل ششم: اگر در کارتان موفق نيستيد، والدين خود را ملامت نکنيد، از ناليدن دست بکشيد و از اشتباهات خود درس بگيريد.
اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشويد، والدين شما هم جوانان پرشوري بودند و به قدري که اکنون به نظر شما ميرسد، ملالآور نبودند. دیروز رفتم تو وبلاگ استاد میرزاوزیری ۱۱۷ تا نظر داشت من دیگه آپ نمیکنم کفم برید کم آوردم آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: «حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي.» پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟» زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم.» پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد.» دوروز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است ، تقويمش پر شده بود وتنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود ، پريشان شد ! آشفته و عصباني نزد فرشته مرگ رفت تا روز هاي بيشتري را از خدا بگيرد ، داد زد و بد وبيراه گفت ، فرشته سكوت كرد ! آسمان و زمين را به هم ريخت ، فرشته سكوت كرد ! جيغ زد و جاروجنجال راه انداخت ، فرشته سكوت كرد ! به پر و پاي فرشته پيچيد ، فرشته سكوت كرد ! كفر گفت و سجاده دور انداخت ، باز هم فرشته سكوت كرد ! دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد ، اين بارفرشته سكوتش را شكست و گفت : بدان كه يك روز ديگر هم از دست دادي ... تنها يك روز ديگر باقيست ! بيا و حد اقل اين يك روز را زندگي كن ... لابلاي هق هقش گفت : اما با يك روز؟! با يكروز چه كار ميتوان كرد ؟! فرشته گفت : آ نكس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند گويي كه هزاران سال زيسته است و آنكه امروزش را در نيابد هزار سال هم به كارش نيايد ... و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت حالا برو و زندگي كن ... او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد ، اما ... اما ميترسيد كه حركت كند ، مي ترسيد راه برود ، نكند قطره اي از زندگي از لاي انگشتانش بريزد ! قدري ايستاد ، بعد با خود گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگاه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟! بگذار اين يك مشت زندگي را خرج كنم ... آنوقت شروع به دويدن كرد ، زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد ميتواند تا ته دنيا بدود ، ميتواند بال بزند ، ميتواند پا روي خورشيد بگذارد و ميتواند ... او در آن يك روز آسمان خراشي را بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي به دست نياورد ، اما... اما او در همين يك روز روي چمنها خوابيد ، كفش دوزكي را تماشا كرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنهايي كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد ... او همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد ! او همان يك روز را زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : او در گذشت ، كسي كه هزاران سال زيسته بود مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند... بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو تمام انگیزه هایم را باخته ام این روزها تا دلت بخواهد پرم از خالی از سکوت از هیچ ! . . . دلم گرفته است به ايوان ميروم و انگشتانم را كسي مرا به آفتاب فروغ سردی نگاهت ... مرا به سیاهی شب و آغوش باد می سپارد. ـ دیر گاهیست ... تنها نوازشگرم باد است و تنها آغوش... ـ در این مکاره بازار بازار نارفیقی داغ است... و نگاه من بی فروغ تر از شعله شمعی در باد... ـ ترانه هایم خالی از ـ تو ـ شده اند.. و بیت بیت شعر هایم با سکوت سروده میشوند آهنگ سرد شعرهایم...زوزه های باد پائیزیست. آه ..........که چه دردآور است.. درک حقیقت ناحقی... که ـ باد ـ تنها تکیه گاه من است. وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست؟ گفتم که هیچکس خانه نیست . پرسید خونریزی داری جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد . سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم . سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم . پرسید : دوستش هستید؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت . قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد . آیا میدانستید که تنها غذائی که خراب نمی شود عسل است ـ با آرزوهایی بزرگتر از سیاره ات به سیاره ی کوچک من آمدی. ازخانه ات گفتی وگلی که دوستش داشتی وکهکشانی که قلبت بود. ومن نفهمیدم که در کجای افسانه ات اهلی تر از اهالی سرزمینت شدم. درگرگ ومیش کدام غروب رفتی......نمیدانم اما یادم رفت بگویم مراقب خودت باش یادم رفت به تو بگویم پشت سرت را نگاه کن..... این روزها به جاده هم اعتباری نیست اصلا یادم رفت به تو بگویم صبر کن! نرو تا با هم برویم. یالااقل حالا که میروی یادت را هم با خودت ببری ............. اما هنوز منتظرم .چه سرنوشت این جاده گل باشد
به گزارش ايسنا، اصول بيل گيتس به اين شرح است:
سلام
![]()
![]()
تو معصوم به دنیا میآیی .
بدون گناه .
بدون شکر تصفیه شده .
بدون کلسترول .
تو پاک و اصیل هستی .
بعد ناگهان ...
دق !!!!
آره ، کتک میخوری .
محکم به پشتت میزنند .
بیانصافی است . تو که کار بدی نکردی ؟ خودت خوب میدانی .
چطور ؟
تو وقتی نداشتی که کار بدی بکنی ، فقط چند دقیقه از تولدت گذشته ، حتا وقت نداشتی نفس
بکشی ، چه برسد به این که همسایهای را گول بزنی ، یا یواشکی به پیغامهای منشی تلفنیات
گوش بدهی ، حتا هنوز منشی تلفنی نداری ، هنوز حتا نمیخواهی از کسی دوری کنی . تا این
اندازه نو هستی .
که این ، ما را به آن کتکخوردن بازمیگرداند .
چرا ؟
چرا تو ؟
چرا این همه درد ؟
هرچند فقط چند دقیقه از عمرت گذشته ، اما درسی فرا میگیری ، یک درس بزرگ .
حالا خوب حواست را جمع کردی ؟
درد وجود دارد .
زندگی میتواند آزاردهنده باشد .
خیلی زیاد .
حتا وقتی بچهی خوبی هستی ، ممکن است باز هم کتک بخوری .
بدون معذرتخواهی .
بدون توضیح .
( خوب ...
دستکم نه همان وقت ... )
زمان زیادی نخواهد گذشت که بالاخره میفهمی ...
یک توپ بسکتبال تو دست من تقریبا ۱۹ دلار می ارزه. یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جردن تقریبا ۳۳۰۰۰۰۰۰ دلار می ارزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بستگی داره تو دست کی باشه.
یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است. یک راکت تنیس تو دست آغاسی میلیون ها دلار می ارزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بستگی داره تو دست کی باشه.
یک عصا اگه دست من باشه باهاش گنجشکارو می پرونم. یک عصا تو دست حضرت موسی دریای بزرگ رو می شکافه!!!!!!!!!!!!!! بستگی داره تو دست کی باشه.
یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است. یک تیرکمون تو دست آرش یعنی تمام غیرت مردای خوب!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بستگی داره تو دست کی باشه.
همون طوری که می بینی بستگی داره تو دست کی باشه. پس دلواپسی ها نگرانی ها ترس ها امیدها رویاها خانواده ها و نزدیکانت رو به خدا بسپار... چون بستگی داره تو دست کی باشه!!!!
این پیام دست توست. باهاش چیکار می کنی؟؟؟؟؟؟ چون بستگی داره تو دست کی باشه!!!!!!!!!!!!!!!

دلم گرفته است
بر پوست كشيدهي شب ميكشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنيست
آیا میدانستید که پلکک زدن زنان دو برار پللک زدن مردان است ـ
آیا میدانستید که قدیمترین بنا در شمال توکیو است پنجصد هزار سال قدمت دارد ـ
آیا میدانستید که حلزون می تواند تا سه سال بخوابد ـ
آیا میدانستید که روزانه 14000 نفر به بیماری ایدز مبتلا می شوند ـ
آیا میدانستید که زمانیکه عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونم ثانیه ایستاد میشود ـ
آیا میدانستید که خوک به لحاظ فیزیک بدن قادر به دیدن اسمان نیستند ـ
آیا میدانستید که مقاوم تریم ماهیچه در بدن زبان است ـ
آیا میدانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ده روز یکبار عوض میشود ـ
آیا میدانستید که در هر قطره آب 3300 ملیون اتم وجود دارد ـ
آیا میدانستید که تجربه نشان داده ست که مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را میگـــذارد ـ
آیا میدانستید که مورچه کارگر تا پنج سال و مورچه ملکه تا بیست و پنج سال عمر میکند ـ
آیا میدانستید که زنبور عسل دو معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا ـ
آیا میدانستید که مورچه نسبت به بدن اش بزرگترین مغز را دارد ـ
آیا میدانستید که موش های صحرایی چنان تکثیر پیدا میکند که در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یک ملیون فرزند داشته باشند ـ
آیا میدانستید که جنین انسان بعد از هفده هفته می تواند خواب هم ببیند ـ
آیا میدانستید که گربه و سگ پنج نوع گروپ خون دارند در حالیکه انسان چهار نوع گروپ خون داد ـ
آیا میدانستید که روباه همه چیز را خاکستری رنگ می بیند ـ
آیا میدانستید که 1300 کره زمین در سیاره مشتری جای میگیرد ـ
آیا میدانستید که سریعترین پرنده شاهین است و میتواند تا سرعت 200 کیلو متر در ساعت پرواز کند
آیا میدانستید که در شیلی صحرایی وجود دارد که هزاران سال میشود در آن باران نباریده ـ
آیا میدانید که خرگوش و طوطی تنها حیواناتی استند که بدون برگشتن به عقب پشت سر خود را ببینند ـ
آیا میدانستید که میزان انرژی که خورشید در یک ثانیه تولید میکند برای تولید برق مورد نیاز تمام کشور های جهان برای مدت یک ملیون سال کافی است ـ
آیا میدانستید که دریای در کمبوج است که شش ماه از شمال به جنوب و شش ماه دیگر از جنوب به شما آب در آن جریان دارد ـ
آیا میدانستید که طول قد هر انسان سالم برابر هشت وجب دست خود اوست ـ
آیا میدانستید که شبکه چشم انسان 135 ملیون سلول احساس دارد که مسسوولیت گرفتن تصاویر و تشخیص رنگها را بر عهده دارند ـ
آیا میدانستید که بدن انسان پنجاه هزار کیلومتر رشته عصبی دارد ـ
آیا میدانستید که تنها موجود ایکه میتواند به پشت بخوابد انسان است ـ
آیا میدانستید که چشم سالم انسان میتواند ده ملیون رنگ مختلف را ببیند و از هم دیگر جدا نماید ـ
آیا میدانستید که همه نوزادان میگو نر متولد میشوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل میشوند ـ
آیا میدانستید که تعداد افرادی که در اثر گزندگی زنبور میمیرند بیش از افرادی استند که در اثر مار گزدگی میمیرند ـ
آیا میدانستید که حس بویایی خرس تقریباً صد برابر قوی تر از حس بویایی انسان است.
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یاد تو جا گذاشتی
روی تموم حرفات یك دفعه پا گذاشتی
یك دفعه پا گذاشتی
بی تو كدوم ستاره پا به شبم بذاره
ابر كدوم آسمون رو تشنگیم بباره
بی تو چه مونده با من جز یه صدای خسته
جز یه نگاه خاموش جز یه دل شكسته
جز یه دل شكسته
بال و پرم بودی خبر نداشتی
تاج سرم بودی خبر نداشتی
سایه به سایه هر طرف كه بودم
همسفرم بودی خبر نداشتی
بال و پرم بودی خبر نداشتی
تاج سرم بودی خبر نداشتی
سایه به سایه هر طرف كه بودم
همسفرم بودی خبر نداشتی
پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم
گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم
كوه غم و رو شونم دیدی و بر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
اما خبر نداشتی
2- کوسه دارای 3500 دندان می باشد که از هیچ یک از انها استفاده نمی کند
3- بدن انسان برای حفظ تعادل خود در حال ایستادن از سیصد عضله استفاده می کند
4- یک موش کور قادر به حفر تونلی به طول 9 کیلومتر تنها در یک شب می باشد
5- سرعت سریعترین حلزون 2,3 میلیمتر در ثانیه می باشد یعنی یک کیلومتر در پنج شبانه روز
6- بزرگترین مروارید دنیا 6و4 کیلوگرم وزن دارد این مروارید حدود هفتاد و یک سال پیش در فیلیپین از داخل یک صدف بسیار بزرگ در آورده شد. متاسفانه این مروارید گرد نیست
7- هزارپا ده هزار نژاد متفاوت دارد و جالبتر اینکه هیچ کدام هزار پا ندارند و بیشتر پا را یک نوع نژادی دارد که در کالیفرنیا یافت می شود تعداد پاهای آن به هفتصد و پنجاه تا می رسد
8- تقریبا نیمی از کل نشریات جهان در دو کشور آمریکا و کاناده منتشر می گردند.
9- تعداد سلول های گیرنده بویایی در سگهای معمولی یک میلیارد و در سگهای شکاری چهار میلیارد عدد می باشد
10- نوشابه های زرد رنگ زیان بارتر از نوشابه های سیاه رنگ هستند
11- در عرض بیست سال گذشته حوادث صبیعی چون زلزله و سیل یک میلیون و دویست هزار نفر را به کام خود کشیده و بد نیست این را هم بدانید که نود و نه درصد قربانیان در کشور های فقیر بوده اند
12- شش چپ اندکی از شش راست کوچکتر می باشد تا فضای کافی برای قرار گیری قلب فراهم آید
نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت
19:21 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت
18:30 توسط ندا| |
نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت
17:57 توسط ندا| |
نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت
16:32 توسط ندا| |
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت
17:14 توسط ندا| |
نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386ساعت
17:12 توسط ندا| |
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت
22:49 توسط ندا| |
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت
19:26 توسط ندا| |
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت
19:24 توسط ندا| |
نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت
18:37 توسط ندا| |
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت
19:4 توسط ندا| |
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت
19:1 توسط ندا| |
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت
18:37 توسط ندا| |
- می دانستی که خواب کمتر از 6 ساعت و بیشتر از 8 ساعت خطر ابتلا به دیابت را افزایش می دهد
نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت
17:59 توسط ندا| |
در هیئت شاهزاده ای کوچک
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت
18:39 توسط ندا| |

